تبلیغات
خاطرات یک کولی - مطالب تیر 1390
خاطرات یک کولی

خانــوم جون

شنبه 4 تیر 1390


_ خانـــــوم جون
مثل یه بچه ی شش ساله با هیجان دویدم سمتش.
_ الهی قربونت بشم من،چقد دلم واست تنگ شده بود،زیارتت قبول مادر بزرگ جونم.
خانوم جون سفت بغلم کرد و گفت:
_ خدا نکنه مادرجون،الهی فدای نوه ی گلم بشم.قربون چشمات بشم.دلم ضعف رفته بود واسه دیدنت مادر.
_ دل منم ،دیگه داشتم از دوریت دیوونه میشدم.هی هر روز به مامان میگفتم کی میشه خانوم جون برگرده که خونه بدون خانوم جون سوت و کوره.
_قربونت بشم مادر،تو عزیز دل منی.
_نه خانوم جون،به خدا حقیقته.وقتی نیستی انگار هیچ چیز نیست. همه چیز یه جوریه! اصلا لوس و بی مزه اس! هیچی صفا نداره! وقتی نیستی میخوام دنیا نباشه! به خدا اینا حرف دلمه که دارم میگما،نمیخوام خودمو واست عزیز کنم.میدونم همین جوری عزیز هستم ( باشیطنت خندیدم.)
_ معلوم که هستی مادر،قربون چشمات بشم بکه وقتی میخندی انگار هزار تا ستاره تو شب چشمک میزنن. ( زیر لب شروع کرد به دعا خوندن : ماشاالله لا قوه الا ... )
(دوباره بغلش کردم و گفتم) آخ که من قربون این قربون صدقه رفتنت بشم،بازم بگو خانوم جون! بگو! مگه اینکه تو از من تعریف کنی! به جز تو هیشکی قدر منو نمیدونه!
مادر جون دعایی که داشت میخوند تموم شد ، یه فوت بهم کرد و :مادر جلو حرم آقا که بودم کلی واست دعا کردم. از خدا خواستم یه بخت بهت بده عین صورت ماهت سفید. قسمش دادم به خواهرش زینب که عاقبت بخیرت کنه. از آقا خواستم تا من هستم ایشالا سروسامون بگیری تا تو لباس عروس ببینمت(بغض کرد) ایشالا یه پسر آقا،خونواده دار،آبرومند،اهل خدا پیغمبر نصیبت بشه مادر، که قدرتو بدونه. که وقتی هر روز صبح چشاشو وا کرد بگه خدایا من چقد خوشبختم که نگار و دارم.که بفهمه چه جواهری نصیبش شده،که بدونه...
مامان هم وارد اتاق شد،یه لبخند زد و گفت:
خب حالا دیگه خانوم جون! لوسش نکنید! همچین تحفه ای هم نیست !شده جریان سوسکه که از بچه اش تعریف میکرد!!
خانوم جونم اخم کرد(حتی اخم کردنش هم شیرین و دوست داشتنی بود) و گفت: اولا که من مادربزرگه سوسکه ام!بعدم آدم باید از چیز تعریفی تعریف کرد. توئم حسودی نکن مادر،زمان خودتم با آقات رفته بودیم زیارت آقا امام رضا. یادمه تا رسیدیم جلو حرم ،آقات گفت: خدایا به حق ضامن اهو این یه دونه دختر ما رو سفید بخت کن...( گوشه ی چشمش و با روسریش پاک کرد و ادامه داد) خدا رحمت کنه آقات رو! همیشه تا زنده بود میگفت بلقیس!اینکه میبینی الان دخترمون داره تو خونه شوهرش خانومیش رو میکنه همش به خاطر اینه که دعای آقا باهاشه،خدا رحمت کنه آقات رو جاش خیلی خالیه .

یه لبخند زدم و گفتم: خانوم جون یه کم واسم از آقا جون تعریف کن.
_مادر جون پاشو برو اول لباساتو درآر دخترم،دستو روت رو بشور،یه چایی هم واسه من بریز،بعد بشین اینجا پیش خودم که تا صبح از آقا جونت تعریف کنم واست!
زود از جام بلند شدم و گفتم :چـــــشم.
بلند شدم روی مامان و بوسیدم و بهش خسته نباشید گفتم. مامان دستی به موهام کشید و گفت: قربون دخترم برم،تو خسته تری مادر. از صبح سر کار بودی،بیا واسم از امروزت تعریف کن یه کم، همه چیز خوب بود؟ با رئیست حرف زدی؟اون منشیه دیگه بهت چیزی نگفت؟!
همونطور که به طرف اتاقم میرفتم گفتم: اول داستان عاشقانه و هیجان انگیز خانوم جون ،بعد داستان لوس من!
(خانوم جون گونه هاش گل  انداخت و گفت) استغفرالله! عین شیطون می مونی! باید از تو هم به خدا پناه برد!!
_خانوم جون!!! تا دو دقیقه پیش که یه تیکه جواهر بودم!! چی شد یهو!
_مادر هنوزم مث جواهری فقط یه موقع ها خیلی بی حیا میشی!
( بلند بلند خندیدم ) الهی قربونت بشم که انقد خجالتی هستی آخه! حالا خوبه گفتم داستان عاشقانه! نگفتم از شب اول ازدواجتون بگی که!!
(خانوم جون این بار گونه هاش گر گرفت و قرمز تر از قلب شد،لبش رو گاز گرفت و گفت) خاک بر سرم! شما جوونا خیلی بی حیا شدین،اصلا شرم و حیا و احترام کوچیک تر بزرگ تر سرتون نمیشه! همین کارارو میکنی که هیشکی نمیاد برت داره ببره دیگه!نکنه جلو مردم هم از این حرفا میزنی!؟ وای خاک عالم. حالا من مادر بزرگتم دوستت دارم هیچی بهت نمیگم! از این حرفا بزنی جلو مردم،میگن دختره چقد قبیحه! نگی دیگه مادر! من خیر و صلاحت رو میخوام
مامانم با یه سینی چایی اومد و کنارخانوم جون نشست.
(خانوم جون با همون لحن ادامه داد که) بیا!خوبه والا. مامانت هم که انقدر لوست میکنه! به جای اینکه تو واسه من چایی بیاری این بنده خدا که از صبح سر پائه آورد! ( رو به مامانم کرد) مادر همین کارا رو میکنی که این دختره از خونه باباش دل نمیکنه! لوسش نکن مادر! واسه خودش میگم!
مامانم چایی خانوم جون و داد دستش و گفت:مادر،نگو اینجوری،بچه ام خسته س. اونم از صبح سر کار بوده. وقتی میاد خونه باید بهش برسم دیگه... ( خانوم جون گوشش به این حرف ها بدهکار نبود) : خب باشه ! خسته باشه،اینم شد دلیل؟! فکر کن شوهر کرده! شوهرش انتظار داره وقتی میاد خونه زنش ازش پذیرایی کنه!بهش برسه، به شوهرش که نمیتونه بگه سر کار بودم!خستم! اینجوری سر دو روز طلاقش میده!!
_واااا خانوم جون! غلط کرده طلاقم بده!از کجا پیدا کنه از من بهتر؟قشنگ تر؟خانوم تر؟لوند تر؟ هـــــزار الله و اکبر!!!بزن به تخته خانوم جون،مامان برو یه اسفند دود کن! چشم مردم پشت سرمه به خدا!!( از ته دل خندیدم)
خانوم جون هم همراه باهام خندید و گفت: قربون خنده هات بشم الهی مادر،بیا بشین پهلوی خودم یه کم بهت آداب شوهر داری یاد بدم، از آقا جونت هم تعریف کنم.
( مثل یه بچه خودم و کنار خانوم جون جا دادم و گفتم ): سر تا پا گوشم خانوم جونم.
_ مادر بازم میگم،ایشالا یه پسر خونواده دار نصیبت شه به حق پنج تن. میدونی مادر،باید یه جوری زندگیت رو بسازی که ازش راضی باشی.مثل زندگیه مامان و بابات.مثل من و آقا جونت. بابات خدا خیرش بده مثل پسرم می مونه.خیالم جمعه که وقتی من برم مادرت یتیم نمیشه،بابات هست که بهش تکیه کنه!( با غر گفتم: مادر جون!!!داستان عشقی قرار بود بگی نه داستان غمگین!!!)

_باشه مادر میگم واست! (یه قلپ از چاییش خورد،یه گلویی تازه کرد و گفت) : خدا بیامرزه آقا جونت رو. به هر گوشه ی خونه که نگا میندازم میبینمش. صداش و میشنوم. مثل اون وقتایی که در و باز میکرد و صدا میزد : حاج خانوم بیا کمک که دستم پره!مادر صداش که میومد گل از گلم میشکفت.چادرم و میکشیدم سرم ،میرفتم کمکش،آره مادر،توئم حواست باشه همیشه هوای مردت رو داشته باشی. مردا خوششون میاد،اینکه ببینن حواست بهشون هست همچین واسشون دلگرمی میشه. حیف که وقتی آقا جونت رفت تو بچه بودی و یادت نمیاد. حیف مادر،حیف. یه دسته گل بود.خدا بیامرز همیشه دست پر میومد خونه.از قند و نبات و میوه و چایی گرفته تا بسته های شیرینی و آجیل تازه و ... میگفت خانوم ما عروس داریم،داماد داریم. باید همیشه خونمون پر باشه که وقتی بچه ها اومدن یه چیزی داشته باشیم بذاریم جلوشون. یادش بخیر تو روز دو بار از سر کار میومد خونه.دم ظهر که میومد میشست رو تخت واسش ناهارش و میاوردم با هم میخوردیم! مادر تو اون همه سال زندگیمون یه بار نشد که زودتر و تنها غذا بخورم،همیشه منتظرش می موندم.ناهارش رو میخورد،کنار حوضمون دست نمازش و میگرفت و الصلاه! منم پشت سرش اقتدا میکردم. نمازش هم مثل امروزایی ها نمیخوند!نه! مادر نزدیک بیست دقیقه نماز میخوند. با یه آرامشی نماز میخوند که من مثالش رو ندیدم! جا نمازش رو جمع میکرد. میرفت دو تا چایی تو استکان های باریک میریخت_میگفت چایی فقط تو این استکا ها بهش میچسبه_ میاورد واسه خودم و خودش. آره مادر خدا بیامرز خیلی خیلی هوام رو داشت! اصلا واسه خودش فرشته ای بود. مثل بقیه مردهای زمان خودمون نبود. اون وقت ها هر روز از خونه همسایه هامون صدای جیغ و دعوا میومد! مرداشون به هر بهونه ای زناشون و میگرفتن به باد کمربند ولی آقات تو سخت ترین لحظه های زندگیشم از گل بهم کمتر نگفت. حتی اون آخرا که دیگه خیلی درد داشت و به خودش میپیچید باز بهم میگفت بلقیس خانوم! خدا رحمتش کنه،ایشالا نور به قبرش بباره... تا وقتی بود غم نداشتم،همیشه خیالم جمع بود که هست،تو هر سختی،نگرانی،همیشه پناهم بود. ولی الان حس میکنم خیلی تنهام.
یه بوس از لپش گرفتم و گفتم: تا وقتی من هستم تنها نیستی،تو من و داری،مامان هست،بابا هست، درسته دایی علی و خاله نسرین ایران نیستن ولی اونا هم داری...
_ قربونت بشم مادر میدونم. شماها همه امید زندگی من هستین. به خاطر شماس که زنده ام اصلا... مادر کربلا که بودم همش یادتون بودم. کلی دعا کردم که دایی علی ات کاراش راست و ریست شه،زنش ازش طلاق نگیره. مادر این خارجیا انگار اصلا عاطفه سرشون نمیشه...بگو زن! به خاطر اون بچه  ای که تو شکمته حداقل وایسا سر زندگیت؟ بد میگم مادر؟ به خدا فقط از خدا میخوام  که عروسیه تو و بچه ی علی و ببینم. دیگه ازش هیچی نمیخوام. اون وقت میتونه با خیال راحت منم ببره پیش آقا جونت.
بهش چپ چپ نگاه کردم و گفتم: مــــــــادر جون!! زبونت رو گاز بگیر. ایشالا سایه ات صد سال دیگه رو سر ما باشه.
خانوم جون سرش رو تکون داد و گفت: نه مادر! صد سال! مگه عمر نوح میخوام؟ بسمه!
_مادر جون نوح خیلی بیشتر از صد سال دیگه ی شما عمر کردا! گفتم که بدونید فقط!
_ باشه ! هرچی تو میگی مادرجون! جای این حرفا برو اون ساک من رو از اتاق مامانت بیار واست یه قواره پیرهنی آوردم ایشالا واسه شب نامزدیت بدوزیش...
_میارم خانوم جون!
_پاشو بچه ! پاشو تنبلی نکن مادر...
                                                               ***
_ خانوم جون
خانوم جونم،صدام رو میشنوی؟ خاطره ای که گفتم رو دوست داشتی؟ نمیدونم یادته یا نه ولی مادر جون این خاطره واسه فردای روزیه که از کربلا برگشه بودیا. آخ الهی قربونت بشم که جات خیلی خیلی خالیه.
خانوم جون چقدر این گل ها خوشگلن،غلط نکنم اینارو دایی آورده.حسابی هم اینجارو آب و جارو کرده ها... دستش درد نکنه.
مادر جون،دلم واست تنگ شده. این چند وقت که نیستیا هزار تا اتفاق جدید افتاده. خدارو شکر زن دایی برگشت سر زندگیش،بچه شونم به دنیا اومد.وای دخترشون مثل عروسک می مونه خانوم جون. اسمش رو گذاشتین ناتالی! آره مادر جون! درست شنیدی ، ناتالی! اخ خانوم جون میتونم قیافه ت رو حتی زیر این همه خاک تصور کنم! داری لبتو گاز میگیری و میگی خودمون این همه اسم قشنگ داریم حالا اسم قحطه؟ ولی مادر جون بهشون حق بده، بچه شون قراره اونجا بره مدرسه،اینجوری واسش راحت تره،زودتر خودشو پیدا میکنه!
مادرجون یه چیز دیگه هم میخواستم بهت بگم،واسه اولین بار تو زندگیم کم رو شدم ،نمیدونم چجوری باید بگم! ولی خواستم بهتون بگم که رفتم اون قواره پیرهنی رو دادم به پریسا دختر زهرا خانوم که واسم بدوزه! اخه مادر جون این شب جمعه که بیاد جشن نامزدیمه. اگه بهت بگم کی شاخ در میاری! پسر رئیسمون !! آره مادر جون همون که همیشه واست ازش تعریف میکردم،بالاخره اومد جلو و حرفش و زد. گفت که میخواد بیاد خواستگاری.. دیدی خانوم جون؟دیدی بالاخره منم سر و سامون گرفتم؟
وای خانوم جون،الان داری از اون نگاه ها میکنی که ته چشمات میخندیدن... با من اینجوری نکن! والا به خدا این سنگ از خجالت آب شد چه برسه به من!!
خانوم جون اگه الان بودی میگفتی مادر گریه نکن،حیف چشمات نیست؟ ولی مادر جون نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده،دلم میخواست که میبودی و من رو تو لباس عروسی می دیدی... دلتنگتم خانوم جون قد همه ی دنیا...

 




فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها