تبلیغات
خاطرات یک کولی - مطالب خرداد 1390
خاطرات یک کولی

پراید مشکی

پنجشنبه 12 خرداد 1390

کلانتری_شب_داخلی


_جناب سروان! جون مادرم من بی گناهم. به خدا، به ابوالفضل قسم من کاری نکردم. جان بچه هات قسم بذار من برم.
_ الکی قسم نده! تا تکلیفت مشخص نشه جایی نمیری.
_ولی آخه سروان…
_ ولی بی ولی! بشین تا جناب سرهنگ بیاد!
_سروان!جان عزیزت قسم یه لحظه گوش بده.
_بسه! انقدر هم نگو سروان سروان، من تازه ستوان دومم!
_حداقل بگو ماشینم چی میشه سروان!؟
_فعلا ...
 دستگیره ی در چرخید و جناب سرهنگ وارد اتاق سرد کلانتری شد.
ستوان احــمدی با عجله و ترس و لرز سلام نظامی بلند بالایی داد!
جناب سرهنگ مرتضوی نگاهی به پرونده های روی میزش انداخت.
_ از دختره خبری نشد؟
احمدی که میخواست خودی نشون بده (با صدای بلند) :
_ نخیر قربان،طبق آخرین اخبار هنوز تو کمائه
کما! همین یه کلمه کافی بود که قلب راننده رو از کار بندازه.
سرهنگ با تاسف سری تکون داد:
_ خیلی خب! مرخصی میتونی بری!
احمدی دوباره تعظیم کرد،پایش رو به زمین کوبید و رفت.
سرهنگ نگاهش رو از روی پرونده ها برداشت و به راننده خیره نگاه کرد!
قلبش دیوانه وار میزد،حتی نمیتونست نفس بکشه،با خودش میگفت الان همه ی ادمای توی اتاق میتونن صدای قلبمو بشنون! عرق پیشونیش چکه چکه روی پیرهنش که از لکه های روغن ماشین سیاه شده بود،میریخت.
سرهنگ با لحن همیشگیش گفت:
 _خب! خودت تعریف کن! چی شد که زدی به دختره؟
_جناب سرهنگ به پیر به پیغمبر من بی تقصیرم!
_حاشیه نرو! از اول تعریف کن،دقیق و شمرده.
_سرهنگ والّا به جون بچه هام،من ظهر پیش حاج آقامون بودم، نماز ظهر رو که خوندیم حاجی من رو کشید کنار گفت مجتبی یه بار رسیده که باس ببری تهران!گفتم حاجی تا برسم تهران شبه! بذار فردا صبح میبرم،رو تخم چشمم! گفت نه این فرش ها باید تا صبح برسه دست صاحابش،آقا هی ما اصرار کردیم ایشون راضی نشد خلاصه اینجوری شد که چاکرت ساعت 2 از بندر راه افتاد به سمت تهران. تو راه نه خواب بودم نه خسته . هیچی!حواسم جمع جمع بود. چایی هم خورده بودم که خوابم نگیره.نزدیکای ساعت نه_نه و نیم بود که رسیدم بودم به مدرّس ،داشتم راهم رو میرفتم که یهو...
________________________________________________________________________________

بزرگراه جلال آل احمد _ خارجی _ شب


مانتویی که دیروز خریده بود رو با همون شالی که میدونست اون دوست داره ست کرده بود. سفید و آبی. آره آبی رنگ مورد علاقه ی اونه. ارایشش هم حرف نداشت! از عصر تا حالا زیر دست بهترین آرایشگری بود که میشناخت . آخه امشب شب خیلی خیلی مهمیه! امشب میشه چهار سال!
دقیقا چهار سال پیش توی یه همچین روزی ساعت10 شب داشت با بدبختی تمام با اون پاشنه های ده سانتی لعنتی پیاده میرفت که دو سه نفر بهش حمله کردن و میخواستن با خودشون ببرنش ولی فرشته ی نجاتش رسید و نذاشت! اره اونم باورش نمیشد که تو این دوره زمونه فرشته وجود داشته باشه ولی واقعیت داشت.
فرشته ی نجات اون نه سوار اسب سفید بود نه موهای بلوند داشت و نه خیلی جذاب بود !بلکه یه پسر جوون بود که به زور باباش رو راضی کرده بود واسش یه پراید مشکی بخره! وای که اون پراید مشکی از هر اسب سفیدی بهتر بود! اون شب توی اولین نگاه عاشق فرشته شد و تصمیم گرفت تا آخر عمــر عاشقش باشه! فرشته هم اون اول ها همین قدر عاشقش بود ولی کم کم...
با هزار بدبختی از توی کیفش موبایلش رو پیدا کرد و شروع کرد به شماره گرفتن.
_سلام فرشته ی من! کجایی عشقم؟
_ سلام عزیز دلم. تا ده دقیقه ی دیگه پیش توئم! ببخشید که یه کم دیرکردم! اسب سفید دچار بی بنزینی شده بود،مجبور شدم باکشو پر کنم!ولی تا ده دقیقه دیگه پیشتم عزیزم.
_آخ که من قربون تو و اسب سفیدت بشم! باشه عزیزم ولی بدو زودی بیا پیشم! نکنه امسالم بشه مثل اون سال؟ نکنه یه سری دزد نامرد بیان سراغم،نکنه...
_عزیزم این چه جرفیه! نزن این حرفارو! ترسیدم! همون جا وایسا ده دقیقه دیگه پیشتم.
_باشه عشقم. دوستت دارم. زود بیا
_منم دوستت دارم!


تلفن رو قطع کرد و چشماش رو بست و یه لبخند از ته دل زد و تو دلش به این فکر کرد که چقدر خوشبخته! تو دلش به حرف خاله اش خندید که میگفت تو با این دیوونه بازیایی که در میاری هیچ وقت هیشکی عاشقت نمیشه! تو دلش یاد قیافه ی همکلاسیاش افتاد که بهش میگفتن تو خل و چلی ! به جای مدرسه باید میرفتی تیمارستان! به همه ی اونا خندید و خدا رو شکر کرد که انقدر خوشبخته. نفس عمیقی کشید و چشاش رو باز کرد. بین ماشینایی که رد میشدن دنبال اسب سفیدش میگشت. بین اون همه ماشین یه پراید مشکی دید! ولی ! ولی فرشته تنها نبود! کنارش یه دختره دیگه بود! با هم میخندیدن و به سمتش میومدن!چشماشو باز و بسته کرد! نه اشتباه نمیکرد! خودش بود! خود نامردش بود! خود پست فطرتش بود!
گوشی رو برداشت و دیوانه وار دکمه هارو فشار داد تا شماره شو بگیره!

_جونم عزیزم؟
هیچ حرفی نتونست بزنه فقط شروع کرد به جیغ زدن!
_عزیزم؟عشقم؟چیزی شده؟ کسی پیشته؟
_کثافت! آشغال! عوضی! ازت متنفرم
_عزیزم؟!
_عزیزم و کوفت! عزیزم و مرض ! توی کثافت منو اینجا گذاشتی رفتی دنبال عیاشیت!؟
_عزیزم معلوم هست چی میگی؟اروم باش
_خفه شو! نمیخوام اروم باشم!
_عشقم! نمیفهمم منظورت چیه! من که گفتم ده دقیقه دیگه پیشتم! اگه یه کم اروم باشی و تا 30 بشمری من اونجام عزیز دلم
_خفه شو خفه شو خفه شو ... نمیخوام ببنمت کثافت عوضی تو یه حیوونی که منو اینجا کاشتی و رفتی دنبال کثافت کاریات!
_نمیفهمم چی میگی! چته؟
_من چمه؟ خودم دیدمت! آشغال! حمال! همین الان از جلو روم رد شدی! اون دختره ی آشغالم کنارت بود و هر و کر میکرد باهات! فکر کردی من کورم؟اره؟
_عزیزم! آروم باش! به خاطر خدا اروم باش فقط اروم باش! من تنهای تنهام ! هیشکی باهام نیس! اشتباه دیدی
_اشتباه دیدم؟ حالا حتما میخوای بگی دیوونه هم هستم! خفه شو کثافت! من دیوونه نیستم!من توهم نمیبینم! خودم دیدم با همین چشام!
_عزیزم به خاطر من اروم باش! فقط بهم بگو ببینم قبل اینکه بیای قرصاتو خوردی؟خوردی یا نه؟
_نه نه نه!!! من نه تو رو میخوام نه اون قرصای گه رو ! من سالمم ! چرا همتون میخواید بگید که دیوونه ام؟! هان؟ من سالمم!من به هیشکی نیاز ندارم!
_عزیزم فقط یه جای ثابت وایسا تا بیام!
_نمیخوام! اصلا میخوام بپرم وسط این ماشینا! دیگه خسته شدم از بس تو  و همه ی اون عوضیا بهم گفتین دیوونه! خسته شدم از بس از این کلینیک رفتم اون کلینیک ! هر روز هزارجور قرص و کوفت و ! اره دیگه خسته شدم.. اصلا نمیخوا_______
_عزیزم...عزیزم.. عزیزم جواب بده...(به صفحه ی گوشی نگاه کرد) به خاطر خدا جواب بده...عزیزم؟
دیگه هیچ حرفی نشنید جز صدای راننده ی ماشین که میگفت: یا حضرت عباس! بدبخت شدم!


کلانتری _ داخلی_شب


_خب ، بعدش؟
_هیچی دیگه قربان! یهو دیدم یه دختری داره میپره وسط بزرگراه ، تا اومدم فرمون رو جمع کنم که نخورم بهش...
زد زیر گریه و با همون حال ادامه داد:
_آقا به خدا من بی تقصیرم! خودش پرید جلوی ماشین، به همین قبله قسم خودش پرید! من راه خودمو میرفتم.
_خب بسه! گریه زاری راه ننداز! امشب رو که مهمون مائی.  دعا کن دختره بهوش بیاد!
_ولی قربان...
_ولی بی ولی! (بلند داد زد) احــمدی؟!
احمدی با عجله وارد اتاق شد! سلام داد.
_بله قربان؟
_فعلا ایشون رو ببر بازداشتگاه تا فردا ببینیم چی میشه!
تمام مدتی که احمدی میخواست به دستش دستبند بزنه التماس میکرد ولی بی تاثیر بود.

بیمارستان_داخلی_صبح


بیخودی هر پنج ثانیه یه بار به موبایلش نگاه میکرد. توی موهاش چنگ میزد. توی راهروی بیمارستان هی از اینور به اونور میرفت و سعی میکرد به دیشب فکر نکنه!ولی نمشید! صدای اون هنوز توگوشش بود. صحنه ی تصادف جلوی چشمش بود. این بار دیر رسیده بود و نتونسته بود نجاتش بده. عشق زندگیش رو توی خون خودش دیده بود. باورش نمیشد. اگه فقط دو دقیقه زودتر رسیده بود اون شاید هیچوقت جلوی کامیون نمیپرید. از فشار ناخن هاش به دستش ، دستش خون اومد.


دکتر از اتاقش بیرون اومد!
با ترس پرسید:
_دکتر حالش چطوره؟
دکتر با تاسف سری تکون داد و گفت :
_متاسفم... ماهمه ی تلاشمون رو کردیم.

 

فرشته ی نجات بعد از اون شب دیگه هیچ وقت سوار اسب سفیدش نشد!
پرونده های پزشکی نشانگر این بود که دختر از بیماری روانی رنج میبرد و به دلیل عدم مصرف صحیح داروهای آرام بخش خود،تعادل روانی نداشته  است.
راننده ی کامیون بعد از این بی گناه شمرده شد و اولین کاری که کرد این بود که کامیون خود را فروخت.
و دختر و پسری که سوار پراید مشکی بودند هیچوقت نفهمیدند که خوشحالی آنها باعث مرگ دیگری شد!

 


 


اون منم ...

سه شنبه 3 خرداد 1390

امروز دیدمش

بعد از مـــدت ها!

البته قبلا هم میدیدمش ولی زیاد بهش اهمیت نمیدادم. صرفا می دیدم که هست. اون بود،منم بودم. هزار نفر دیگه ام بودن. ولی امروز یه جور دیگه نگاهش کردم. خیلی خیلی دقیق تر از قبل. خیره شدم به صورتش،حواسم و به حرفاش و کاراش جمع کردم.

اولش سخت بود واسم که باهاش حرف بزنمولی یهو از جام بلند شدم و رفتم جلوش. تو چشاش زل زدم و گفتم : معلوم هست چته؟از زندگی من چی میخوای؟ راحتم بذار دیگه لامصب!

سکوت کرد،منم وقتی یکی جوابم رو نمیده عصبی میشم. لحنم تند تر از قبل شد. با یه حالت کاملا طلبکارانه گفتم: چیه؟ چرا ساکتی؟ پشت سرم که خوب بلدی حرف بزنی! حالا جلو روم لال شدی؟

بازم هیچی نگفت.

محکم با دستم زدم روی شونه اش . هیچیش نشد ولی دست من از درد ضعف رفت.

همین طور صدام بلند تر می شد. واقعا اعصابم بهم ریخته بود. چیزی که از همه بدتر اذیتم میکرد این بود که با پررویی تمام بر و بر نگاهم میکرد. حتی پلک هم نمیزد.ولی من داشتم از عصبانیت می لرزیدم.

صدام رو تا چهار تا کوچه اونورتر هم می تونستن بشنون.

" لعنتی یک کلمه حرف بزن! میدونم ناراحتی،میدونم خیلی وقت قبل تر از اینا منتظر بودی که بیام سراغت ولی ... ولی من تو رو دوست ندارم! اینو بفهم. ما خیلی خیلی با هم فرق داریم. تو مال یه دنیای دیگه ای. دو تا قطب مخالفیم. میفهمی؟ تو همه کارات مخالف منه! با من فرق داره! "

سردِ سرد نگاهم میکرد.

" اینجوری نگاهم نکن لعنتی! حداقل یه کلمه حرف بزن تا صدای لعنتیتو بشنوم. هر روز همین جوری فقط نگاهم میکنی و هیچی نمیگی. یه جوری هم نگاهم میکنی که انگار همه جیک و پوک زندگیم رو میدونی ولی تو ...

به حرف اومد!

 فکر میکنی نمیدونم؟ من همه چیز راجع به تو رو میدونم!

صداش از نگاهش هم سرد تر بود. از سردی صداش دستام یخ زد.حس کردم دیگه خون توی بدنم بالا پایین نمیره. حالا من ساکت شده بودم و اون حرف میزد.

حق داری ناراحت باشی ! حق داری عزیزم! ولی حقته! لازمه که یه کم درد بکشی!منم یکی بودم عین خودت ولی توی لعنتی من و به این روز کشیدی! تو من و اینجوری کردی! ما عین هم بودیم،عین هم! حتی قد یه ذره هم فرق نداشتیم. ولی تو من و به این حال و روز انداختی. حالا طلبکاری؟حالا سر من داد میزنی؟اصلا این همه وقت کجا بودی؟ خودتو قایم کرده بودی! عین کبک سرتو کرده بودی زیر برف! آره؟چرا زودتر نیومدی؟ اگه زودتر میومدی من الان انقدر خسته نبودم! اگه زودتر میومدی الان حال جفتمون خوب بود.

ولی...

ولی و کوفت ! ولی و مرض! این منی که ساختی ازت متنفره! اره ازت متنفره! ازت متنفرم اینو بفهم.

دیگه نمیتونستم تحملش کنم. دستم رو مشت کردم و کوبوندم توی سینه اش و ...

شکست ولی هنوز نگاه سردش از توی خورده شیشه های روی زمین اتاقم آزارم میده!




فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها