تبلیغات
خاطرات یک کولی - مطالب آبان 1389
خاطرات یک کولی

هایپره هایپرم الان:دی

چهارشنبه 26 آبان 1389

کل حرفی که میخوام بزنم اینه که هیچ چیز به اندازه خوندن منو شارژ نمیکنه.

 

یعنی خوندن بهم در حد مرگ انرژی میده، اصلا روانیم میکنه ، منو میکشه و زنده میکنه، تبدیلم میکنه به یه آدم دیگه و  بقیه حس های خوبِ این شکلی.

راستی فک نکنی خوندن کتاب و مجله و روزنامه و این چیزا رو میگما! نه بابا!

اونا هم واسم یه عالمی داره ها ولی الان دارم اون خوندنی و میگم که با صدای سازهای مختلف همراهه،اون خوندنی که وقتی دارم میخونم از همه عالم و آدم جُدام میکنه، اون خوندنی که باعث میشه خون با شدت توی رگ هام حرکت کنه و گرمم کنه.اون خوندنی که بهم اعتماد به نفس میده. اون خوندنی که به نظرم قشنگ ترین کارِ توی دنیاس.

هیچ ردبول و هایپی انقدر بهم انرژی نمیده! اصلا عالیه،محشره،فوق العاده اس! نمیفهمی چی میگم.

حاضر نیستم موسیقی و مخصوصا خوانندگی و با هیچ چیزی عوض کنم.نمیدونی چه حسی دارم وقتی که منتظرم لحظه ی خوندنم برسم،نمیدونی وقتی که کلمات و ادا میکنم چقدر تو فضام. اصلا دوست دارم زمان همون جا وایسته. خدا این احساس محشره

پ.ن: با این که هر شب تو اتاقم 3ساعت کنسرت اجرا میکنم ولی حتی یک لحظه اش قابل مقایسه با حسی که امروز داشتم نیست. خوندن زنده جلوی چنر نفر که همه موسیقی حالیشونه و چند جور سازِ مختلف دستشونه و جو موسیقاییه بینشون دیوانه کننده اس و من با تمام وجود تحسینشون میکنم.

مرسی بچه ها بابت امروز، امروز بهترین روز زندگیم بود.

پ.ن دوم : ایشاالله یه روز برسه که بتونم بدون هیچ مانعی بخونم و همه ببینن که چه حسی دارم.


It's my Fu**in' LIFE

یکشنبه 23 آبان 1389

میدونی از چی بدم میاد؟

از اینکه بعضی از آدما دوست دارن راجع به همه چیز نظر بدن،مخصوصا چیزایی که اصلا بهشون مربوط نیست!

از این که فکر میکنن تو رو میشناسن و با یک نگاه راجع بهت قضاوت میکنن!

از اینکه به خودشون این حق رو میدن که تو زندگیت دخالت کنن و همیشه خودشون رو قاطی مسائل شخصیه تو کنن!

از اینکه فکر میکنن تو رو میشناسن و و سعی دارن تبدیلت کنن به اون چیزی که خودشون دوست دارن

و ...

پینوشت1 : یه قانون تو زندگیم هست که میگه : "کار خودتو بکن و به حرف بقیه هم اصلا اهمیت نده چون این زندگیه توئه و به هیچ کس هم مربوط نیست که چکار میکنی"...

پینوشت2: من تو هر دستم هفت هشت تا دستبند و سه چهار تا انگشتره و همیشه کلی زنجیر و گردن بندم تو گردنمه و گوشامم میخوام دوباره سوراخ کنم و تیپای عجیب غریب میزنم و رنگای چرت و پرت و با هم ست میکنم و  این به هیشکی مربوط نیست! چون من اینجوری حال میکنم

 


حوصله ندارم!

چهارشنبه 12 آبان 1389

_ نیلو به نظرت اتاقت و چه رنگی کنیم؟ آبی خوبه؟ نه! یادم اومد! گفتی سبز دوست داری. میای بریم پرده ببینیم واسه اتاقت؟ بالاخره نگفتی چه رنگی کنیم! همون سبز خوبه؟

سکوت

_ نیلو دارم دیوونه میشم، یعنی به نظرت اونم من و دوست داره؟ آخه میدونی اون از آدم های مغرور خوشش میاد که من نیستم! واای نیلو من چکار کنم؟ به نظرت خودم و واسش بگیرم؟کاشکی من و میخواست.خیلی دلم  میخواد ببینم راجع به من چی میگه...

سکوت

_ نیلو باورت نمیشه چی شنیدم! فلانی به فلانی گفته که من بهش حسودی میکنم! باورت میشه نیلو؟؟؟

سکوت

_ نیلو یه چی بگم بمیری از خنده؟ امروز که داشتم میرفتم دانشگاه تو راه یه یارو و دیدم که... نیلو با منی؟

سکوت

_ نیلو چرا جدیدا اینجوری شدی؟ اصلا خوشم نمیاد از این حالتت! یه جور ناجوری شدی!انگار تو یه دنیای دیگه ای!

سکوت

_ نیلو پایه ای بریم کافه؟هرکجا تو بگی،هنر،گالری،پاپ،نادری،.. میدونی چند وقته نرفتیم کافه! پاشو بریم یه کم بخندیم .

سکوت

_ نیلو چرا اونروز بهت زنگ زدم اونطوری جواب دادی؟ تازگیا جواب اس ام اس ها هم نمیدی! چه مرگته؟

سکوت

...

بعضی وقتا ها حتی حوصله خودمم ندارم، ناراحت نشید که تو جواب همه چیز سکوت میکنم!


روزها چه زود میگذره

پنجشنبه 6 آبان 1389

نوزده،هجده،هفده

_ نیلو آرزو یادت نره ها

شونزده،پونزده،چهارده

_ آرزو !؟ چه آرزویی دارم؟

سیزده،دوازده،یازده،ده،نه،هشت

چشمام و می بندم،فکر میکنم که چی میخوام؟چه آرزویی دارم؟

هفت،شش،پنج

_ یعنی برآورده میشه؟

چهار،سه،دو،یک!!!

تو یه چشم به هم زدن اتفاق میفته.19تا شمع و یکدفعه فوت میکنی و به همین سادگی 19 سالگیت تموم میشه. همه خوشحال و شاد و لبخند به لب نگاهت می کنن و توئم با اونا لبخند میزنی اما تو سرت داری به این فکر میکنی که یعنی جدا نوزده سالم تموم شد؟یعنی دیگه امسال آخرین سالیه که بهم میگن نو جوون؟یعنی میشه آرزوهام برآورده بشه؟چقدر زود بزرگ شدم.

_ نیلو! چند سالت شد؟

_ نوزده تموم شد ، میرم تو بیست!

_ تو چه زود بزرگ  میشی نیلو! دیگه پیر شدی

یه حس عجیب غریبی دارم. دلم میخواد امسال یه کار مفید کنم! پارسال که تمام روزای زندگیم به خاطر دغدغه های جفنگی مثل درس و کنکور و این چرت و پرت ها از بین رفت ولی کاشکی امسال یه کار خاص کنم.

یکی از وسط جمعیت میگه: نیلو چیا آرزو کردی؟

منم میگم از گرفتن گواهینامه گرفته تا تحصیل توی آکسفورد!

پینوشت:زندگی داره خیلی زود میگذره،باورش واسم سخته...




فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها