تبلیغات
خاطرات یک کولی - مطالب بهمن 1389
خاطرات یک کولی

طاقت بیار

پنجشنبه 28 بهمن 1389

میدونی چی عذابم میده؟

اینکه باید تظاهر کنم هیچی نمیدونم ولی همه چیز و میدونم

اینکه تو نیستی ولی هر لحظه تصویرت جلوی چشمامه

اینکه تو وضعت از من بدتره ولی همه نگران اینن که نکنه منم یه چیزیم بشه

 اینکه من میدونم تو چه حالی داری ولی تو نمیدونی که من چه حالی دارم

بیا قوی باشیم... هم من هم تو ... میدونم سخته ولی طاقت بیار و مرد باش


دلم تنگِ برای گریه کردن. کجاست آخر؟کجاست آرامش من؟

پنجشنبه 28 بهمن 1389

همیشه وقتی دلم میگرفت میرفتم یه ورق کاغذ میاوردم هر چی تو ذهنم بود خالی میکردم رو اون یه تیکه کاغذ سفید، همه ی احساسمو مینوشتم. فرقی هم نمیکرد که خوشحالم یا ناراحت. کاغذ سفیدم پر میشد از کلمه ها و جمله های مختلف، پر از احساس های رنگی و سیاه سفید...

ولی الان  اون کاغذ سفید ، سفید باقی می مونه!

آخه اشک که رنگ نداره ...

 


میخوام از این به بعد آدم ِ بهتری باشم

سه شنبه 5 بهمن 1389

چند روز پیش شبکه ی من و تو یه مستند پخش کرد به اسم ِ " ساختار ِ تبعیض "

اولش فکر کردم که اُه بازم همون بحثای همیشگی مسخره که آره تبعیض فلان ِ و بیساره و اصلا تمایلی به دیدنش نداشتم و صرفا واسه این نگاه میکردم چون بقیه کانال ها داشتن چیزای مسخره پخش میکردن ولی نمیدونم چی شد به خودم اومدم و دیدم که صدای تلویزیون و خیلی بلند تر از حد ِ معمولش کردم و سر تا پا گوش شدم و زل زدم به صفحه ی تلویزیون.یه سادگی خاصی توی این مستند بود که منو به شدت مجذوب کرده بود.

مستند ساختار تبعیض به طور خلاصه راجع به 30 نفره که تا خالا همدیگه رو ندیدن و آخر اون روزم دعا میکنن که کاشکی هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدن.

یک روز طولانی و سخت رو زیر نظر یه خانومه معلم بازنشسته باید بگذرونن. این خانم معلم هم سعب داره که به سفید پوستان چشم آبی بفهمونه که فقط و فقط یه روز سیاه بودن چه حسی داره!

وسطای مستند، گروهی که مورد ِ تبعیض قرار گرفته بودند شروع کردند به بازگویی خاطراتشون.

یه مرد سیاه پوست گفت: " با زنی سفید پوست ازدواج کردم و  یک دختر کوچک دارم که او هم مثل مادرش سفید پوست شده است! البته او کاملا سفید نیست ا ما میشود او را سفید پوست دانست. من هیچ وقت به مدرسه ی دخترم نرفتم چون میترسم که هم کلاسی های دختر اونو مسخره کنن که پدر ش سیاه پوسته و باعث ناراحتی و اذیت اون بشم...

یه زن سیاه پوست گفت: "چندین و چند بار توی رستوران منتظر ِ این بودم که میزی خالی بشه و نوبتم بشه  ولی در کمال ِ بی رحمی اول به سفید پوستا جا میدن و بعد به سیاه ها! حتی مهم نیست که سفید پوست ها بعد از من به رستوران اومدن و تو صف پشت سر من هستن! "

پسر نوجوان ِ افریقایی گفت: "در طول زندگیش یاد گرفته که چطور مثل سفید ها رفتار کنه که مورد احترام مردم جامعه قرار بگیره و حتی لهجه شم داره از یادش میره." اون معتقد ِ که چشم آبی ها دروغگو هستن.

آخر ِ مستند نتیجه ی خاصی نگرفت و گفت که این داستان حالا حالا ها ادامه داره و چیزی نیس که به این سادگی از بین بره و انگار یه جوری تو وجود ِ آدما نهادینه شده که بقیه رو به سخره بگیرن یا ..

ولی باعث شد من واقعا به خودم بیام و واسه 1 ساعت به این فکر کنم که ما آدما چقدر راحت میتونیم تبدیل شیم به آدمای مزخرف و به درد نخوری که فکر میکنیم از بقیه بهتریم

رفتم توی تنهایی خودم کلی به این ماجرا فکر کردم و به خودم اومدم دیدم دارم توی اشکام غرق میشم. حقیقت چیز ِ تلخیه .. واقعا تلخه.  هممون فکر میکنیم خیلی آدمای خوب و اوکی ای هستیم و تا حالا آزارمون به یه مورچه هم نرسیده ولی حواسمون نیس که کوچیک ترین کار ِ ما یا حتی یک نگاهِ ما میتونه روح و روان ِ یه آدم ِ دیگه رو بهم بریزه... همین خودِ من تا حالا هزار بار شده با یه حس ِ بدی از کنار ِ یه افغانی رد بشم و هزار جور فکر خراب بیاد تو سرم، هر کسی هم پیشم باشه همین حس رو داره ولی کاشکی یکی باشه که بزنه تو گوشم و بگه بیشعور تو و اون مثل همین، جفتتون و خدا آفریده حالا دست سرنوشت خواسته تو بشی این و اون بشه اون.

حس ِ بدی نسبت به خودم پیدا کردم ولی خوشحالم که این حس و دارم شاید باعث شه از این به بعد آدم بهتری بشم.

بیاید واسه چند روزم که شده آدمای بهتری باشیم ،کار سختی نیس فقط یه کم انسانیت میخواد که میتونه با یه تلنگر ِ کوچیک درونمون زنده بشه...

 

 

 




فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها