خاطرات یک کولی

روزها چه زود میگذره

پنجشنبه 6 آبان 1389

نوزده،هجده،هفده

_ نیلو آرزو یادت نره ها

شونزده،پونزده،چهارده

_ آرزو !؟ چه آرزویی دارم؟

سیزده،دوازده،یازده،ده،نه،هشت

چشمام و می بندم،فکر میکنم که چی میخوام؟چه آرزویی دارم؟

هفت،شش،پنج

_ یعنی برآورده میشه؟

چهار،سه،دو،یک!!!

تو یه چشم به هم زدن اتفاق میفته.19تا شمع و یکدفعه فوت میکنی و به همین سادگی 19 سالگیت تموم میشه. همه خوشحال و شاد و لبخند به لب نگاهت می کنن و توئم با اونا لبخند میزنی اما تو سرت داری به این فکر میکنی که یعنی جدا نوزده سالم تموم شد؟یعنی دیگه امسال آخرین سالیه که بهم میگن نو جوون؟یعنی میشه آرزوهام برآورده بشه؟چقدر زود بزرگ شدم.

_ نیلو! چند سالت شد؟

_ نوزده تموم شد ، میرم تو بیست!

_ تو چه زود بزرگ  میشی نیلو! دیگه پیر شدی

یه حس عجیب غریبی دارم. دلم میخواد امسال یه کار مفید کنم! پارسال که تمام روزای زندگیم به خاطر دغدغه های جفنگی مثل درس و کنکور و این چرت و پرت ها از بین رفت ولی کاشکی امسال یه کار خاص کنم.

یکی از وسط جمعیت میگه: نیلو چیا آرزو کردی؟

منم میگم از گرفتن گواهینامه گرفته تا تحصیل توی آکسفورد!

پینوشت:زندگی داره خیلی زود میگذره،باورش واسم سخته...


ایمی جونز
پنجشنبه 25 آذر 1389 12:52 ق.ظ
خیییییییییییییلی قشنگ بود! منو یاد شب تولدم تو یه شب سرد برفی انداخت...
پاسخ دختر کولی : بله شبای سردِ بهمن:دب
زرلو
شنبه 8 آبان 1389 10:03 ب.ظ
زندگی خاصیتش گذشتنشه که خب به نظرم مسخره ترین خاصیتشه!
پاسخ دختر کولی : موافقم:|


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات