خاطرات یک کولی

زندگی در دهکده

پنجشنبه 15 مهر 1389

دست خودم نیس ولی به محض این که شروع میشه بی اختیار لبخند میزنم ، اگه نشسته باشم پا میشم و دور تا دور اتاق میچرخم ولی این چرخیدن از اون چرخیدنایی نیست که سرم گیج بره و نتونم تعادلمو حفظ کنم. این چرخش منو با خودش می بره ، می بره به اوج ، می بره به نقطه ای که حس میکنم دارم از همه چیز جدا می شم  ، نقطه ای که اون بالاهاست و دست هیچ کسی بهش نمیرسه.یه جایی بین ابرا،لا به لای ستاره ها.اونقدر فاصله ام با ابرا کمه که اگه دستمو دراز کنم میتونم تک تک ابرا رو لمس کنم.یه کم خودمو جابه جا میکنم که اون ستاره ی کوچیک رو بگیرم .همینطور که دارم سعی میکنم کم کم حس پرت شدن بهم دست میده ولی ... ولی حتی وقتی پرت میشم حس شکستگی یا حس درد ندارم ! آخه روی زمین پرت نمیشم ! من میفتم روی زین یه اسب . یه اسب باور نکردنی . اسبی که هیچ نقاشی نمیتونه اونو بکشه،اسبی که یال بلندش با هر ضربه ی آروم باد هزار بار تکون میخوره و تو هوا پخش میشه.اسبی که حسابی هوای منو داره! اون میدونه که من اسب سواری بلد نیستم واسه همین به آرومی یه شبنم روی گل حرکت میکنه.پاهامو سفت توی رکاب نگه می دارم . پاهام! یادم نمیاد کی چکمه پوشیدم! ولی چقدر حس خوبیه وقتی گرمای اون چکمه های خوشرنگ رو تو تک تک سلول های پام حس میکنم. ترسم ریخته، دستمو از روی زین برمیدارم و میبرم سمت موهام،کلاهمو بر میدارم و پرت میکنم هوا.دستامو باز میکنم و میذارم باد منو با خودش ببره. از بین چمنزار ها رد میشم ، چقدر سبزه! از هر سبزی سبز تره. به خونه های سمت دهکده نزدیک میشم ،به دختر پسرایی که دارن روی زمین کار میکنن سلام میکنم و منم به اونا ملحق میشم ... کم کم صدای خنده مون تمام آسمونو پر میکنه.

این احساس منه وقتی که به یه آهنگ کانتری گوش میدم!

 


farshad
چهارشنبه 21 مهر 1389 04:57 ب.ظ
قشنگ بود . نویسنده خوبی میشی كار كنیا !!!!!!
پاسخ دختر کولی : مرسی


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات