تبلیغات
خاطرات یک کولی - خانــوم جون
خاطرات یک کولی

خانــوم جون

شنبه 4 تیر 1390


_ خانـــــوم جون
مثل یه بچه ی شش ساله با هیجان دویدم سمتش.
_ الهی قربونت بشم من،چقد دلم واست تنگ شده بود،زیارتت قبول مادر بزرگ جونم.
خانوم جون سفت بغلم کرد و گفت:
_ خدا نکنه مادرجون،الهی فدای نوه ی گلم بشم.قربون چشمات بشم.دلم ضعف رفته بود واسه دیدنت مادر.
_ دل منم ،دیگه داشتم از دوریت دیوونه میشدم.هی هر روز به مامان میگفتم کی میشه خانوم جون برگرده که خونه بدون خانوم جون سوت و کوره.
_قربونت بشم مادر،تو عزیز دل منی.
_نه خانوم جون،به خدا حقیقته.وقتی نیستی انگار هیچ چیز نیست. همه چیز یه جوریه! اصلا لوس و بی مزه اس! هیچی صفا نداره! وقتی نیستی میخوام دنیا نباشه! به خدا اینا حرف دلمه که دارم میگما،نمیخوام خودمو واست عزیز کنم.میدونم همین جوری عزیز هستم ( باشیطنت خندیدم.)
_ معلوم که هستی مادر،قربون چشمات بشم بکه وقتی میخندی انگار هزار تا ستاره تو شب چشمک میزنن. ( زیر لب شروع کرد به دعا خوندن : ماشاالله لا قوه الا ... )
(دوباره بغلش کردم و گفتم) آخ که من قربون این قربون صدقه رفتنت بشم،بازم بگو خانوم جون! بگو! مگه اینکه تو از من تعریف کنی! به جز تو هیشکی قدر منو نمیدونه!
مادر جون دعایی که داشت میخوند تموم شد ، یه فوت بهم کرد و :مادر جلو حرم آقا که بودم کلی واست دعا کردم. از خدا خواستم یه بخت بهت بده عین صورت ماهت سفید. قسمش دادم به خواهرش زینب که عاقبت بخیرت کنه. از آقا خواستم تا من هستم ایشالا سروسامون بگیری تا تو لباس عروس ببینمت(بغض کرد) ایشالا یه پسر آقا،خونواده دار،آبرومند،اهل خدا پیغمبر نصیبت بشه مادر، که قدرتو بدونه. که وقتی هر روز صبح چشاشو وا کرد بگه خدایا من چقد خوشبختم که نگار و دارم.که بفهمه چه جواهری نصیبش شده،که بدونه...
مامان هم وارد اتاق شد،یه لبخند زد و گفت:
خب حالا دیگه خانوم جون! لوسش نکنید! همچین تحفه ای هم نیست !شده جریان سوسکه که از بچه اش تعریف میکرد!!
خانوم جونم اخم کرد(حتی اخم کردنش هم شیرین و دوست داشتنی بود) و گفت: اولا که من مادربزرگه سوسکه ام!بعدم آدم باید از چیز تعریفی تعریف کرد. توئم حسودی نکن مادر،زمان خودتم با آقات رفته بودیم زیارت آقا امام رضا. یادمه تا رسیدیم جلو حرم ،آقات گفت: خدایا به حق ضامن اهو این یه دونه دختر ما رو سفید بخت کن...( گوشه ی چشمش و با روسریش پاک کرد و ادامه داد) خدا رحمت کنه آقات رو! همیشه تا زنده بود میگفت بلقیس!اینکه میبینی الان دخترمون داره تو خونه شوهرش خانومیش رو میکنه همش به خاطر اینه که دعای آقا باهاشه،خدا رحمت کنه آقات رو جاش خیلی خالیه .

یه لبخند زدم و گفتم: خانوم جون یه کم واسم از آقا جون تعریف کن.
_مادر جون پاشو برو اول لباساتو درآر دخترم،دستو روت رو بشور،یه چایی هم واسه من بریز،بعد بشین اینجا پیش خودم که تا صبح از آقا جونت تعریف کنم واست!
زود از جام بلند شدم و گفتم :چـــــشم.
بلند شدم روی مامان و بوسیدم و بهش خسته نباشید گفتم. مامان دستی به موهام کشید و گفت: قربون دخترم برم،تو خسته تری مادر. از صبح سر کار بودی،بیا واسم از امروزت تعریف کن یه کم، همه چیز خوب بود؟ با رئیست حرف زدی؟اون منشیه دیگه بهت چیزی نگفت؟!
همونطور که به طرف اتاقم میرفتم گفتم: اول داستان عاشقانه و هیجان انگیز خانوم جون ،بعد داستان لوس من!
(خانوم جون گونه هاش گل  انداخت و گفت) استغفرالله! عین شیطون می مونی! باید از تو هم به خدا پناه برد!!
_خانوم جون!!! تا دو دقیقه پیش که یه تیکه جواهر بودم!! چی شد یهو!
_مادر هنوزم مث جواهری فقط یه موقع ها خیلی بی حیا میشی!
( بلند بلند خندیدم ) الهی قربونت بشم که انقد خجالتی هستی آخه! حالا خوبه گفتم داستان عاشقانه! نگفتم از شب اول ازدواجتون بگی که!!
(خانوم جون این بار گونه هاش گر گرفت و قرمز تر از قلب شد،لبش رو گاز گرفت و گفت) خاک بر سرم! شما جوونا خیلی بی حیا شدین،اصلا شرم و حیا و احترام کوچیک تر بزرگ تر سرتون نمیشه! همین کارارو میکنی که هیشکی نمیاد برت داره ببره دیگه!نکنه جلو مردم هم از این حرفا میزنی!؟ وای خاک عالم. حالا من مادر بزرگتم دوستت دارم هیچی بهت نمیگم! از این حرفا بزنی جلو مردم،میگن دختره چقد قبیحه! نگی دیگه مادر! من خیر و صلاحت رو میخوام
مامانم با یه سینی چایی اومد و کنارخانوم جون نشست.
(خانوم جون با همون لحن ادامه داد که) بیا!خوبه والا. مامانت هم که انقدر لوست میکنه! به جای اینکه تو واسه من چایی بیاری این بنده خدا که از صبح سر پائه آورد! ( رو به مامانم کرد) مادر همین کارا رو میکنی که این دختره از خونه باباش دل نمیکنه! لوسش نکن مادر! واسه خودش میگم!
مامانم چایی خانوم جون و داد دستش و گفت:مادر،نگو اینجوری،بچه ام خسته س. اونم از صبح سر کار بوده. وقتی میاد خونه باید بهش برسم دیگه... ( خانوم جون گوشش به این حرف ها بدهکار نبود) : خب باشه ! خسته باشه،اینم شد دلیل؟! فکر کن شوهر کرده! شوهرش انتظار داره وقتی میاد خونه زنش ازش پذیرایی کنه!بهش برسه، به شوهرش که نمیتونه بگه سر کار بودم!خستم! اینجوری سر دو روز طلاقش میده!!
_واااا خانوم جون! غلط کرده طلاقم بده!از کجا پیدا کنه از من بهتر؟قشنگ تر؟خانوم تر؟لوند تر؟ هـــــزار الله و اکبر!!!بزن به تخته خانوم جون،مامان برو یه اسفند دود کن! چشم مردم پشت سرمه به خدا!!( از ته دل خندیدم)
خانوم جون هم همراه باهام خندید و گفت: قربون خنده هات بشم الهی مادر،بیا بشین پهلوی خودم یه کم بهت آداب شوهر داری یاد بدم، از آقا جونت هم تعریف کنم.
( مثل یه بچه خودم و کنار خانوم جون جا دادم و گفتم ): سر تا پا گوشم خانوم جونم.
_ مادر بازم میگم،ایشالا یه پسر خونواده دار نصیبت شه به حق پنج تن. میدونی مادر،باید یه جوری زندگیت رو بسازی که ازش راضی باشی.مثل زندگیه مامان و بابات.مثل من و آقا جونت. بابات خدا خیرش بده مثل پسرم می مونه.خیالم جمعه که وقتی من برم مادرت یتیم نمیشه،بابات هست که بهش تکیه کنه!( با غر گفتم: مادر جون!!!داستان عشقی قرار بود بگی نه داستان غمگین!!!)

_باشه مادر میگم واست! (یه قلپ از چاییش خورد،یه گلویی تازه کرد و گفت) : خدا بیامرزه آقا جونت رو. به هر گوشه ی خونه که نگا میندازم میبینمش. صداش و میشنوم. مثل اون وقتایی که در و باز میکرد و صدا میزد : حاج خانوم بیا کمک که دستم پره!مادر صداش که میومد گل از گلم میشکفت.چادرم و میکشیدم سرم ،میرفتم کمکش،آره مادر،توئم حواست باشه همیشه هوای مردت رو داشته باشی. مردا خوششون میاد،اینکه ببینن حواست بهشون هست همچین واسشون دلگرمی میشه. حیف که وقتی آقا جونت رفت تو بچه بودی و یادت نمیاد. حیف مادر،حیف. یه دسته گل بود.خدا بیامرز همیشه دست پر میومد خونه.از قند و نبات و میوه و چایی گرفته تا بسته های شیرینی و آجیل تازه و ... میگفت خانوم ما عروس داریم،داماد داریم. باید همیشه خونمون پر باشه که وقتی بچه ها اومدن یه چیزی داشته باشیم بذاریم جلوشون. یادش بخیر تو روز دو بار از سر کار میومد خونه.دم ظهر که میومد میشست رو تخت واسش ناهارش و میاوردم با هم میخوردیم! مادر تو اون همه سال زندگیمون یه بار نشد که زودتر و تنها غذا بخورم،همیشه منتظرش می موندم.ناهارش رو میخورد،کنار حوضمون دست نمازش و میگرفت و الصلاه! منم پشت سرش اقتدا میکردم. نمازش هم مثل امروزایی ها نمیخوند!نه! مادر نزدیک بیست دقیقه نماز میخوند. با یه آرامشی نماز میخوند که من مثالش رو ندیدم! جا نمازش رو جمع میکرد. میرفت دو تا چایی تو استکان های باریک میریخت_میگفت چایی فقط تو این استکا ها بهش میچسبه_ میاورد واسه خودم و خودش. آره مادر خدا بیامرز خیلی خیلی هوام رو داشت! اصلا واسه خودش فرشته ای بود. مثل بقیه مردهای زمان خودمون نبود. اون وقت ها هر روز از خونه همسایه هامون صدای جیغ و دعوا میومد! مرداشون به هر بهونه ای زناشون و میگرفتن به باد کمربند ولی آقات تو سخت ترین لحظه های زندگیشم از گل بهم کمتر نگفت. حتی اون آخرا که دیگه خیلی درد داشت و به خودش میپیچید باز بهم میگفت بلقیس خانوم! خدا رحمتش کنه،ایشالا نور به قبرش بباره... تا وقتی بود غم نداشتم،همیشه خیالم جمع بود که هست،تو هر سختی،نگرانی،همیشه پناهم بود. ولی الان حس میکنم خیلی تنهام.
یه بوس از لپش گرفتم و گفتم: تا وقتی من هستم تنها نیستی،تو من و داری،مامان هست،بابا هست، درسته دایی علی و خاله نسرین ایران نیستن ولی اونا هم داری...
_ قربونت بشم مادر میدونم. شماها همه امید زندگی من هستین. به خاطر شماس که زنده ام اصلا... مادر کربلا که بودم همش یادتون بودم. کلی دعا کردم که دایی علی ات کاراش راست و ریست شه،زنش ازش طلاق نگیره. مادر این خارجیا انگار اصلا عاطفه سرشون نمیشه...بگو زن! به خاطر اون بچه  ای که تو شکمته حداقل وایسا سر زندگیت؟ بد میگم مادر؟ به خدا فقط از خدا میخوام  که عروسیه تو و بچه ی علی و ببینم. دیگه ازش هیچی نمیخوام. اون وقت میتونه با خیال راحت منم ببره پیش آقا جونت.
بهش چپ چپ نگاه کردم و گفتم: مــــــــادر جون!! زبونت رو گاز بگیر. ایشالا سایه ات صد سال دیگه رو سر ما باشه.
خانوم جون سرش رو تکون داد و گفت: نه مادر! صد سال! مگه عمر نوح میخوام؟ بسمه!
_مادر جون نوح خیلی بیشتر از صد سال دیگه ی شما عمر کردا! گفتم که بدونید فقط!
_ باشه ! هرچی تو میگی مادرجون! جای این حرفا برو اون ساک من رو از اتاق مامانت بیار واست یه قواره پیرهنی آوردم ایشالا واسه شب نامزدیت بدوزیش...
_میارم خانوم جون!
_پاشو بچه ! پاشو تنبلی نکن مادر...
                                                               ***
_ خانوم جون
خانوم جونم،صدام رو میشنوی؟ خاطره ای که گفتم رو دوست داشتی؟ نمیدونم یادته یا نه ولی مادر جون این خاطره واسه فردای روزیه که از کربلا برگشه بودیا. آخ الهی قربونت بشم که جات خیلی خیلی خالیه.
خانوم جون چقدر این گل ها خوشگلن،غلط نکنم اینارو دایی آورده.حسابی هم اینجارو آب و جارو کرده ها... دستش درد نکنه.
مادر جون،دلم واست تنگ شده. این چند وقت که نیستیا هزار تا اتفاق جدید افتاده. خدارو شکر زن دایی برگشت سر زندگیش،بچه شونم به دنیا اومد.وای دخترشون مثل عروسک می مونه خانوم جون. اسمش رو گذاشتین ناتالی! آره مادر جون! درست شنیدی ، ناتالی! اخ خانوم جون میتونم قیافه ت رو حتی زیر این همه خاک تصور کنم! داری لبتو گاز میگیری و میگی خودمون این همه اسم قشنگ داریم حالا اسم قحطه؟ ولی مادر جون بهشون حق بده، بچه شون قراره اونجا بره مدرسه،اینجوری واسش راحت تره،زودتر خودشو پیدا میکنه!
مادرجون یه چیز دیگه هم میخواستم بهت بگم،واسه اولین بار تو زندگیم کم رو شدم ،نمیدونم چجوری باید بگم! ولی خواستم بهتون بگم که رفتم اون قواره پیرهنی رو دادم به پریسا دختر زهرا خانوم که واسم بدوزه! اخه مادر جون این شب جمعه که بیاد جشن نامزدیمه. اگه بهت بگم کی شاخ در میاری! پسر رئیسمون !! آره مادر جون همون که همیشه واست ازش تعریف میکردم،بالاخره اومد جلو و حرفش و زد. گفت که میخواد بیاد خواستگاری.. دیدی خانوم جون؟دیدی بالاخره منم سر و سامون گرفتم؟
وای خانوم جون،الان داری از اون نگاه ها میکنی که ته چشمات میخندیدن... با من اینجوری نکن! والا به خدا این سنگ از خجالت آب شد چه برسه به من!!
خانوم جون اگه الان بودی میگفتی مادر گریه نکن،حیف چشمات نیست؟ ولی مادر جون نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده،دلم میخواست که میبودی و من رو تو لباس عروسی می دیدی... دلتنگتم خانوم جون قد همه ی دنیا...

 


How we can increase our height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:54 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though
you relied on the video to make your point. You definitely know what youre talking about, why throw away your intelligence
on just posting videos to your weblog when you could be giving us something enlightening to read?
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:15 ب.ظ
This is a good tip especially to those new to the blogosphere.
Brief but very accurate information… Thank you for sharing
this one. A must read post!
Foot Complaints
شنبه 14 مرداد 1396 10:18 ق.ظ
Heya! I just wanted to ask if you ever have any
problems with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a few months of hard work due to no back up.
Do you have any solutions to stop hackers?
http://plaza.rakuten.co.jp/lerickon/diary/201507090000
شنبه 7 مرداد 1396 02:48 ب.ظ
You are so interesting! I don't think I have read anything like that
before. So wonderful to discover somebody with a few unique thoughts on this topic.
Really.. thanks for starting this up. This site is one thing that is required on the internet, someone
with some originality!
برنامه دریافت جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32
جمعه 13 شهریور 1394 01:22 ب.ظ
ســــلام !
وبلاگتان زیباست!

ما برای کاربرانی که از آنتی ویروس نود 32 استفاده میکنند ، برنامه ای طراحی کردیم که بتوانند جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32 را تنها با یک کلیک دریافت کنند.
این برنامه نیاز به نصب ندارد و حجم آن کمتر از 100 کیلوبایت میباشد و هیچگونه تبلیغات مزاحم به همراه خود ندارد!
با دانلود این برنامه از این پس تنها با یک کلیک و در کمتر از 3 ثانیه جدیدترین یوزر و پسورد آنتی ویروس خود را دریافت کنید.
این برنامه کاملا رایگان میباشد و دائما پشتیبانی و آپدیت میشود.
امکاناتی دیگر مانند مشاهده قیمت ارز و طلا و مشاهده جدول لیگ برتر و ... نیز به نرم افزار اضافه میشود.
برای دانلود به وبلاگ ما بیایید.
لطفا برای حمایت از ما ، وبلاگ ما را لینک کنید.
موفق باشید
مهیار
پنجشنبه 8 مرداد 1394 12:43 ب.ظ
مطالب وبلاگت قشنگه !

کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
پنجشنبه 7 اسفند 1393 03:51 ب.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا برای مدتی محدود با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
پنجشنبه 30 بهمن 1393 04:56 ب.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا پایان اسفند 1393 با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

سارا شکیبا
دوشنبه 6 بهمن 1393 05:47 ب.ظ
سلام وبلاگت قشنگه!

من بازی های آندروید زیادی توی وبلاگم گذاشتم

حتما بیا دانلود کن و نظر برام بذار!

ممنون
شبکه اجتماعی فیس پلاک
دوشنبه 15 دی 1393 06:41 ق.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
پاپ آپ یخی
پنجشنبه 15 آبان 1393 04:00 ق.ظ
سلام دوست عزیز! وبلاگت خیلی زیباست!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگت دارم. :D

سیستم کسب درآمد پاپ آپ یخی -- ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = 60 ریال
پاپ آپ اول = 30 ریال و دومی 30 ریال

تسویه حساب منظم و هفتگی - پاسخگویی و پشتیبانی 24 ساعته

ابتدا وارد سایت شوید و ثبت نام کنید
بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید تا تایید بشه
بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید
بعد به ازای هر بازدید کننده 60 ریال دریافت میکنید

همین حالا ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!

منتظرما!
پاپ من
سه شنبه 7 مرداد 1393 12:26 ق.ظ
سلام دوست عزیز!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگتون

سیستم کسب درآمد پاپ من

ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = از 60 تا 150 ریال

پاپ آپ اول = 30 ریال و دومی 30 ریال

تسویه حساب منظم و روزانه

اول از طریق لینک زیر ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 60 تا 150 ریال دریافت میکنید

از طریق لینک زیر ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!


لینک ثبت نام :
http://popman.ir/user/signup/ref:437

منتظرما!

کولی
یکشنبه 25 دی 1390 11:43 ق.ظ
بی بی.... و کولی در حسرت یک لبختد بی بی...
پنهان
چهارشنبه 8 تیر 1390 05:37 ب.ظ
یه دلشوره ی خوبی انداخت تو دلم و یادِ مامان بزرگمو پررنگ کرد واسم
---
خوب نوشتی عزیزم، پارتِ اولش رو میتونستی یه ذره کوتاه تر کنی / اینجوری تا آدم میومد غرقِ فضا بشه، میرسید به قسمتِ دومشو شوکِ قسمتِ دوم بیشتر میشد و تاثیرِ نوشتت بیشتر / ولی در کل به دلم نشست
بازم بنویس..
مجید
سه شنبه 7 تیر 1390 02:25 ق.ظ
سلام
خیلی خوشمان آمد
خاطراتی را زنده کرد که سالها بود فراموش کرده بودم
بعد مدت ها حس آشنای مادربزرگ داشتن رو حس کردم ولی یادم اومد که سالهاست این حس از بین رفته )):
پایان بندی و دیالوگ ها خیلی خوب بود
من از ادبیات خیلی سر در نمیارم که بخوام ایراد بگیرم
اما 2 تا ایراد فنی :
1- سایز فونت رو یه شماره بزرگ تر کن
2- رنگ پس زمینه قالب رو عوض کنه چشم آدم درد میگیره
موفق باشی
وحید
یکشنبه 5 تیر 1390 11:45 ق.ظ
نیلوفر جان سلام
داستان کوتاهت را خوندم و بسیار لذت بردم . واقعا زیبا بود . به خصوص پایان بندی داستانت که عالی بود .
شاد باشی
سیاوش
یکشنبه 5 تیر 1390 01:02 ق.ظ
خوب بود. حس خوبی بهم داد
اون اوایلش فقط دیالوگ ها برام ملموس نبودن
مثل «به خدا اینا حرف دله که دارم میگم،نمیخوام خودمو واست عزیز کنم.»
ولی در کل می دونی نظرمو دیگه. قلمتو دوست دارم. ادامه بده
korosh
شنبه 4 تیر 1390 02:50 ق.ظ
خوب بود
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها