خاطرات یک کولی

اون منم ...

سه شنبه 3 خرداد 1390

امروز دیدمش

بعد از مـــدت ها!

البته قبلا هم میدیدمش ولی زیاد بهش اهمیت نمیدادم. صرفا می دیدم که هست. اون بود،منم بودم. هزار نفر دیگه ام بودن. ولی امروز یه جور دیگه نگاهش کردم. خیلی خیلی دقیق تر از قبل. خیره شدم به صورتش،حواسم و به حرفاش و کاراش جمع کردم.

اولش سخت بود واسم که باهاش حرف بزنمولی یهو از جام بلند شدم و رفتم جلوش. تو چشاش زل زدم و گفتم : معلوم هست چته؟از زندگی من چی میخوای؟ راحتم بذار دیگه لامصب!

سکوت کرد،منم وقتی یکی جوابم رو نمیده عصبی میشم. لحنم تند تر از قبل شد. با یه حالت کاملا طلبکارانه گفتم: چیه؟ چرا ساکتی؟ پشت سرم که خوب بلدی حرف بزنی! حالا جلو روم لال شدی؟

بازم هیچی نگفت.

محکم با دستم زدم روی شونه اش . هیچیش نشد ولی دست من از درد ضعف رفت.

همین طور صدام بلند تر می شد. واقعا اعصابم بهم ریخته بود. چیزی که از همه بدتر اذیتم میکرد این بود که با پررویی تمام بر و بر نگاهم میکرد. حتی پلک هم نمیزد.ولی من داشتم از عصبانیت می لرزیدم.

صدام رو تا چهار تا کوچه اونورتر هم می تونستن بشنون.

" لعنتی یک کلمه حرف بزن! میدونم ناراحتی،میدونم خیلی وقت قبل تر از اینا منتظر بودی که بیام سراغت ولی ... ولی من تو رو دوست ندارم! اینو بفهم. ما خیلی خیلی با هم فرق داریم. تو مال یه دنیای دیگه ای. دو تا قطب مخالفیم. میفهمی؟ تو همه کارات مخالف منه! با من فرق داره! "

سردِ سرد نگاهم میکرد.

" اینجوری نگاهم نکن لعنتی! حداقل یه کلمه حرف بزن تا صدای لعنتیتو بشنوم. هر روز همین جوری فقط نگاهم میکنی و هیچی نمیگی. یه جوری هم نگاهم میکنی که انگار همه جیک و پوک زندگیم رو میدونی ولی تو ...

به حرف اومد!

 فکر میکنی نمیدونم؟ من همه چیز راجع به تو رو میدونم!

صداش از نگاهش هم سرد تر بود. از سردی صداش دستام یخ زد.حس کردم دیگه خون توی بدنم بالا پایین نمیره. حالا من ساکت شده بودم و اون حرف میزد.

حق داری ناراحت باشی ! حق داری عزیزم! ولی حقته! لازمه که یه کم درد بکشی!منم یکی بودم عین خودت ولی توی لعنتی من و به این روز کشیدی! تو من و اینجوری کردی! ما عین هم بودیم،عین هم! حتی قد یه ذره هم فرق نداشتیم. ولی تو من و به این حال و روز انداختی. حالا طلبکاری؟حالا سر من داد میزنی؟اصلا این همه وقت کجا بودی؟ خودتو قایم کرده بودی! عین کبک سرتو کرده بودی زیر برف! آره؟چرا زودتر نیومدی؟ اگه زودتر میومدی من الان انقدر خسته نبودم! اگه زودتر میومدی الان حال جفتمون خوب بود.

ولی...

ولی و کوفت ! ولی و مرض! این منی که ساختی ازت متنفره! اره ازت متنفره! ازت متنفرم اینو بفهم.

دیگه نمیتونستم تحملش کنم. دستم رو مشت کردم و کوبوندم توی سینه اش و ...

شکست ولی هنوز نگاه سردش از توی خورده شیشه های روی زمین اتاقم آزارم میده!


ممرضا
پنجشنبه 5 خرداد 1390 10:01 ق.ظ
در یک کلام، Impressive!

پ.ن: یکم دیر خوندمش، خبردار نشدم آپ کردی.
سحر
چهارشنبه 4 خرداد 1390 10:35 ب.ظ
من از اول میدونستم با خودتی چون خود منم دوسال پیش همین حسُ داشتم دیدم من و منم باهم خیلی فرق دارن این من اون من نیس و کلن گند زدم به جفتِ منام
اما الان یه منم و بازم با این من مشکل دار شدم اما این بار تقصیر من نیست تقصیر آدماییِ که من انتخاب کرده
هانی
چهارشنبه 4 خرداد 1390 12:21 ق.ظ
نیلوفر واقعا بهت تبریک میگم، خیلی‌ متن قشنگی‌ بود.

کاش زودتر با این وبلاگ آشنا میشودم...

اگه بخوام حقیقت رو بگم ،اول تصورم این بود که یه ماجرای عشقیه، ولی‌ همینطور که در داستان پیش رفتم بیشتر به شک افتادم... تا جایی‌ که آینه شکست! اونجا جا خوردم. بازم آفرین...ادامه بده

پینوشت: عاشقِ پینوشتتم، شعر و آهنگ و اجرا! همشون


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات