خاطرات یک کولی

خیلی خوشحال

یکشنبه 7 آذر 1389

 

1. بابا یه گواهینامه میخوان بدن پدرمون و در آوردن!! حوصله ام سر رفته دیگه !! هی از این ساختمون به اون ساختمون، هی عکس بگیر،حالا آزمایش خون بده! حالا برو بشین پاشو کن که معلوم شه سالمی! خانوم این چپه یا راسته؟ یا ..( الان منظورم از این جمله این بود که بگم هنوز گواهینامه نگرفتم! ولی خیلی خوشحالم چون بالاخره دارم میرم که امتحان بدم)

پینوشت: جناب آقای دکتر گفتن: خانوووم چه چشایِ تیزی دارین شما! بنده با لبخندی اندازه ی درِ قابلمه گنده هه ی مامانم گفتم : مرسی دکتر ولی بزنید به تخته چشم نخورم.

نمیدونم چرا ولی آقای دکتر بهشون بر خورد و وحشتناک عصبی به من نگاه کرد!! چی  گفتم مگه حالا( مملکته داریم؟ با این نوناشون!)

2. به نقّاش خونمون میگم: آقای نقّاش لطف کنید دیوارای منو سبز کم رنگ بزنید بعد سقف و یه کم پر رنگ تر بعد در های اتاق و سبز ِ خیلی پررنگ ،که همچین تضاد توش دیده بشه!

آقای نقاش: خانوم زشت میشه ها! اتاقتون تیره میشه ها! از من به شما نصیحت! بزار همرو یه رنگ بزنم! بهتره ها!حالا دو روز دیگه خودت میای میگی بد شد دوباره سفیدش کنید

بعد از 2هفته آقای نقاش به من میگه : ماشالله به این سلیقه،عالی شده. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!

پینوشت: خب از اول بگو باشه دیگه! من از بچگی هم دفترای رنگ آمیزیم خوشگل بود.

پینوشت دوم: انقد دوست دارم اتاقمو ، حس میکنی وسط ِ جنگلی! عالی شده اصلا.خیلی خوشحالم

3. خانم استاد نمیاد سرِ کلاس!واسه دومین بار،بچه ها میگن نیلو برو با مدیریت حرف بزن بگو جریانو! من میرم حرف میزنم 3ساعت بعدش که همه چی تموم شده هم کلاسیه عزیزم میگه: خب اصلا تو چرا حرف زدی؟مگه ما برگ چغندر بودیم؟

پینوشت: کامان بابا!!! خودتون میگید برو بعد میزنید زیرش؟ آر یو فایو اُر سامتینگ لایک دیس؟ خیلی خوشحال نیستم که هم کلاسیام انقد باهام هم فکرن!!!

4. عین ِ چی معتاد کافه رفتن شدم،اصلا انقد دوست دارم که نمیتونی فکرشو بکنی. یعنی تا بیکار میشم میرم کافه.

پینوشت: اونروز با محمدرضا و سحر رفتیم کلی کافه گردی کردیم انقد فاز داد،تو که نبودی! نمیتونی بفمی چقدر فاز داد.

پینوشت دوم:  تازه اونروز هم مود ِ خودمم پیدا کردم دیگه کلا حال کردم اساسی. خیلی خوشحالم که سحر و دیدم

5. قبلا فکر میکردم باید فقط با هم سن و سالای خودم بگردم چون هم فکریم و اینا ولی الان 3-4ماهه که کاملا نظرم عوض شده.

پینوشت: همه دوستای دانشگاهم ازم بزرگترن. خیلی حال میده. قشنگ میتونی ازشون راهنمایی بگیری واسه کارایی که میخوای بکنی،چون میدونی حداقل 2سال از تو با تجربه ترن.خیلی خوشحالم که باهاشون آشنا شدم

6. رو " واتس آن یور مایند ِ فیس بوکم " مینویسم حسادت چیزه بدیه و این حرفا! بعد بهترین دوستم به خودش میگیره!! چرا اخه؟

پینوشت : عزیزم سایکو ( (Psycho بازی بسه فدات شم!! خیلی خوشحال نیستم که دوستم فکر کرده من اینجوری پشت سرش حرف میزنم

7.  کلا خیلی خوشحالم که اینجارو دارم تا توش چرت و پرتای مغزمو خالی کنم


مسعود
جمعه 24 دی 1389 02:08 ق.ظ
خیلی خوب مینویسی
نمیدونم یه دفعه ای چی شد اومدم اینجا ولی
لذت بردم از سبك نوشته هات
آپ دیت باش
موفق باشی
پاسخ دختر کولی : خوشحالم که یک دفعه ای اومدی اینجا
بازم سر بزن
ایمی جونز
پنجشنبه 25 آذر 1389 01:44 ق.ظ
من وبلاگم یه دفترچه بود که هرچه به طور یهویی میومد تم مغزم میاوردم رو کاغذ ولی متاسفانه اون دفتر گم شد! :(
پاسخ دختر کولی : چقدر بد:( آدم دلش میسوزه


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات