تبلیغات
خاطرات یک کولی
خاطرات یک کولی

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم و این جور صحبتا

چهارشنبه 28 مهر 1389


این هفته ، هفته ی مفید و پرباری بود.خیلی چیزا فهمیدم.مثلا فهمیدم که :

_ روانیه تیپ و استایل بچه های دانشگاه هنرم! مخصوصا اونایی که از این موهای فر فریه هپلی و شلوغ پلوغ دارن بعد کلی دستبند و اینا میندازن و همیشه هم آل استار پاشونه! خیلی خاصن!

_ تو میدون انقلاب از کتاب حسنی نگو بلا بگو تا جهان هولوگرافیک به راحتی پیدا میشه و این خیلی باحاله!

_ دانشگاهمون سایتش خیلی خوبه ! سرعت اینترنتشم بالاس! تازه فیس بوکتم میتونی چک کنی!

_ بعضیا خیلی راحت میتونن دروغ بگن و اصلا هم واسشون مهم نیس که با دروغاشون دل خیلیارو میشکنن و این بخاطره اینه که یه جو غیرت تو رگشون نیس

_ حتی مایلی سایرس هم میتونه آهنگای قشنگ بخونه، تا اون حدی که از صب تا شب هی شعرشو زمزمه کنم!

_ 5تا از عزیز ترین آدمای زندگیم دارن عید از پیشم میرن و این خیلی خیلی ناراحتم میکنه

_ هنوز نیم  کلاجم میلنگه . مجبورم بازم برم کلاس بردارم و اصلا اعصابش نیس

_ اسکات سالمه، چیزیش نیس! فقط سرش شلوغه یه کم واسه همین نمیتونه بیاد نت!

_ تو خیابون طالقانی به شدت خفت گیری میکنن،تنهایی نرم اونطرفا

_ حتی منم میتونم در نگاه اول از یه کی خوشم بیاد ولی خیلی ضایع اس که طرف حتی نمیدونه اسم من چیه!

_ خرید کردن با کارت اعتباری خیلی حااااال میده حتی اگه فقط توش 10هزار تومن باشه

_ رقیب  آدم میتونه تبدیل شه به بهترین دوستت و از اینجور صبتا...


در نومیدی بسی امید است.

شنبه 24 مهر 1389

توی زندگیم به چیزای زیادی اعتقاد دارم ولی یه چیزی رو که بیشتر از همه قبولش دارم اینه که :اگه بخوایم میتونیم بدترین شرایط رو برای خودمون به بهترین شکل تغییر بدیم.فقط کافیه مثبت فکر کنیم. قانون جذب می‌گه هر چه فکر کنی همون میشه و من امروز یه بار دیگه به این جمله ایمان آوردم.

امروز ساعت یک ربع به 4 تو اوج گرما سر یه کلاس فوق العاده به درد نخور نشسته بودم  و وحشتناک حوصله ام سر رفته بود ! استاد هم  هی داشت یه گرامر مسخره رو تکرار میکرد !  الکی هی میرفتم تو اینباکس موبایلم و مسیجای قدیمیم رو میخوندم!یه نگاه به ساعتم کردم و از زندگی سیر شدم! هنوز 1 ساعت و خورده ای مونده بود تا این کلاس کوفتی تموم شه،وقتی به ترافیک انقلاب و سید خندان هم فکر کردم اعصابم بدتر خورد شد. از درد لعنتیه توی شقیقه هام به خودم میپیچیدم و به زمین و زمان فحش می دادم ! به قول یکی از بچه ها یه هاله از انرژی منفی دورم درست شده بود!

به دوستم اس ام اس دادم که :" اه!! زهرا دارم می میرم ! به زور سر کلاس نشستم!کلاسم تازه 5 تموم میشه، حالمم اصلا خوب نیست سرمم کلی درد میکنه، هیچ مسکنی هم ندارم که کوفت کنم ! واااااااای خدا ..."

سرم و گذاشتم روی میز و تو دلم دعا دعا کردم که کاشکی یه جوری شه که کلاس زودتر تموم شه و بتونم از این جا خلاص شم و برم خونه و بتونم بخوابم و ...  یهو تصمیم گرفتم که مثبت فکر کنم! با تمام وجود به این فکر کردم که الان یه جوری میشه که استاد کلاس و زودتر تموم میکنه و میریم پی زندگیمون... از استاد اجازه گرفتم که برم بیرون که یه حال و هوایی عوض  کنم ! 10 دقیقه تو حیاط وایسادم،دوباره داشتم میرفتم بالا که دیدم بچه ها یکی یکی دارن میان بیرون! استاد کلاس و تموم کرده بود!

پینوشت:سر راه یه پوستر فروشیه گنده دیدم ، ازش 4تا پوستر گنده انریکه خریدم.بعدم یه آب طالبیه یخ خوردم( البته باعث شد سرم بیشتر درد بگیره ولی می ارزید) و سریع ماشین گیرم اومد و  40دقیقه ای رسیدم خونه...

فقط کافیه مثبت فکر کنیم!


زندگی در دهکده

پنجشنبه 15 مهر 1389

دست خودم نیس ولی به محض این که شروع میشه بی اختیار لبخند میزنم ، اگه نشسته باشم پا میشم و دور تا دور اتاق میچرخم ولی این چرخیدن از اون چرخیدنایی نیست که سرم گیج بره و نتونم تعادلمو حفظ کنم. این چرخش منو با خودش می بره ، می بره به اوج ، می بره به نقطه ای که حس میکنم دارم از همه چیز جدا می شم  ، نقطه ای که اون بالاهاست و دست هیچ کسی بهش نمیرسه.یه جایی بین ابرا،لا به لای ستاره ها.اونقدر فاصله ام با ابرا کمه که اگه دستمو دراز کنم میتونم تک تک ابرا رو لمس کنم.یه کم خودمو جابه جا میکنم که اون ستاره ی کوچیک رو بگیرم .همینطور که دارم سعی میکنم کم کم حس پرت شدن بهم دست میده ولی ... ولی حتی وقتی پرت میشم حس شکستگی یا حس درد ندارم ! آخه روی زمین پرت نمیشم ! من میفتم روی زین یه اسب . یه اسب باور نکردنی . اسبی که هیچ نقاشی نمیتونه اونو بکشه،اسبی که یال بلندش با هر ضربه ی آروم باد هزار بار تکون میخوره و تو هوا پخش میشه.اسبی که حسابی هوای منو داره! اون میدونه که من اسب سواری بلد نیستم واسه همین به آرومی یه شبنم روی گل حرکت میکنه.پاهامو سفت توی رکاب نگه می دارم . پاهام! یادم نمیاد کی چکمه پوشیدم! ولی چقدر حس خوبیه وقتی گرمای اون چکمه های خوشرنگ رو تو تک تک سلول های پام حس میکنم. ترسم ریخته، دستمو از روی زین برمیدارم و میبرم سمت موهام،کلاهمو بر میدارم و پرت میکنم هوا.دستامو باز میکنم و میذارم باد منو با خودش ببره. از بین چمنزار ها رد میشم ، چقدر سبزه! از هر سبزی سبز تره. به خونه های سمت دهکده نزدیک میشم ،به دختر پسرایی که دارن روی زمین کار میکنن سلام میکنم و منم به اونا ملحق میشم ... کم کم صدای خنده مون تمام آسمونو پر میکنه.

این احساس منه وقتی که به یه آهنگ کانتری گوش میدم!

 


خدای با مرام ما دمت گرم!

چهارشنبه 7 مهر 1389

مرسی آقا، من کنار پیاده میشم. چقدر میشه؟

 قابل نداره آبجی مهمون ما باش!

یه لبخند کمرنگ زدم و گفتم: لطف دارین،ممنون. چقد بدم خدمتتون؟

 میشه 700تومن

کیف پولم و درآوردم،دیدم فقط یه پنج هزار تومنی دارم! تمام کیفمو زیر و رو کردم. نخیر فقط همین 5تومنی بود!

شرمنده آقا من خرد ندارم ،بفرمایید!

پول و گرفت و اخماش رفت تو هم ... هی توی داشبوردشو نگاه کرد...توی جعبه دستمال کاغذی که پولاشو ریخته بود نگاه کرد ... جیب پیرهنشو نگاه کرد ... انگار اونم پول خورد نداشت که بقیه پولم و بده !

آبجی شما هزاریم نداشتی؟

نه شرمنده واقعا! میخواید چند لحظه صبر کنید برم خردش کنم واستون؟

دستم و بردم جلو که پول و بگیرم . پول و گذاشت کف دستم  و گفت : آبجی از اول گفتم مهمون ما باش، لازم نیس حالا بری خردش کنی ، مهمون ما باش خواهرم

تو دلم اشوبی شد که نگو و نپرس! خیلی بدم میاد از این حالت!بیچاره ها از کله سحر تا بوق سگ کار میکنن که چندر غاز ببرن واسه زن و بچه شون بعد یکی مث من پیدا میشه میگه : شرمنده من پول خرد ندارم! اه !

تا اومدم جواب بدم و بگم نه این چه حرفیه و ... حرفم و قطع کرد و گفت : قابل شما رو نداره خواهر،اصلا اینطوری بهتره شاید خدا ببینه ما امروز خیرمون به یکی رسیده خوشش بیاد و یه حالی به ما بده!

از حرفش خندم گرفت گفتم :  ایشالا هرچی دوست دارین خدا بهتون بده خیلی لطف کردین

یه سری تکون داد و گفت :والا ما از خدا چیزی نمیخوایم آبجی خدا رو شکر همه چیز بهمون داده فقط انگار خدا از بی مرامیه ما ادما قهرش گرفته ، کاشکی یه بارون میزد دلمون وا میشد حداقل

منم یه آهی کشیدم و گفتم : واقعا،ولی خدا مهربون تر از این حرفاس... این کار امروز شما از  چشم خدا دور نمیبینه،ایشالا بارونم میاد.

گفت : خدا کنه! شما هم دعا کن بارون بیاد جوونی دلت پاکه...

روی چشمم ، بازم ممنون، خیلی خیلی لطف کردین

فقط گفت دعا یادت نره آبجی ،بعد بین بقیه ماشین ها گم شد

تا برسم خونه همش دعا میکردم که خدا کنه بارون بیاد ...

شب بارون اومد ... از اون بارونای حسابی  ... از اون بارونا که دوست داری زیرش قدم بزنی ... از اون بارونا که وقتی حتی چترم داری دلت نمیخواد چتر و باز کنی ... از اون بارونا که بوش مستت میکنه ... از اون بارونا که دوست داری بری زیرش و دعا کنی ... از اون بارونا که نشون دهنده ی مرام خداست ... از اون بارونا که هیچ وقت یادم نمیره .


من هستم ...

یکشنبه 4 مهر 1389

میخوام شروع کنم،نمیدونم از کجا نمیدونم با چی چون هنوز بهش فکر نکردم و هیچ برنامه خاصی ندارم! راستش زیادم واسم مهم نیست چون دلم نمیخواد توی زندگی همه کارام روی برنامه باشه، به نظرم یه کم بی برنامگی لازمه بعضی وقتا قانونایی که واسه زندگیم میذارم جلوی رشدمو میگیرن و محدودم میکنن...

تنها چیزی که میدونم اینه که حس میکنم این اواخر خیلی حرف برای گفتن دارم ، دغدغه هام زیاد شده ، شایدم نشده و من اینطوری فکر میکنم ولی دلم میخواد حرفام و بنویسم .یکی حرفاشو تو خودش نگه میداره و میزاره تو دلش ریشه بگیره ، یکی حرفاشو داد میزنه،یکی هیچ حرفی واسه گفتن نداره یکیم مث من دوست داره حرفاشو بنویسه ...

اینم یه جورشه

 


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها