تبلیغات
خاطرات یک کولی
خاطرات یک کولی

خانــوم جون

شنبه 4 تیر 1390


_ خانـــــوم جون
مثل یه بچه ی شش ساله با هیجان دویدم سمتش.
_ الهی قربونت بشم من،چقد دلم واست تنگ شده بود،زیارتت قبول مادر بزرگ جونم.
خانوم جون سفت بغلم کرد و گفت:
_ خدا نکنه مادرجون،الهی فدای نوه ی گلم بشم.قربون چشمات بشم.دلم ضعف رفته بود واسه دیدنت مادر.
_ دل منم ،دیگه داشتم از دوریت دیوونه میشدم.هی هر روز به مامان میگفتم کی میشه خانوم جون برگرده که خونه بدون خانوم جون سوت و کوره.
_قربونت بشم مادر،تو عزیز دل منی.
_نه خانوم جون،به خدا حقیقته.وقتی نیستی انگار هیچ چیز نیست. همه چیز یه جوریه! اصلا لوس و بی مزه اس! هیچی صفا نداره! وقتی نیستی میخوام دنیا نباشه! به خدا اینا حرف دلمه که دارم میگما،نمیخوام خودمو واست عزیز کنم.میدونم همین جوری عزیز هستم ( باشیطنت خندیدم.)
_ معلوم که هستی مادر،قربون چشمات بشم بکه وقتی میخندی انگار هزار تا ستاره تو شب چشمک میزنن. ( زیر لب شروع کرد به دعا خوندن : ماشاالله لا قوه الا ... )
(دوباره بغلش کردم و گفتم) آخ که من قربون این قربون صدقه رفتنت بشم،بازم بگو خانوم جون! بگو! مگه اینکه تو از من تعریف کنی! به جز تو هیشکی قدر منو نمیدونه!
مادر جون دعایی که داشت میخوند تموم شد ، یه فوت بهم کرد و :مادر جلو حرم آقا که بودم کلی واست دعا کردم. از خدا خواستم یه بخت بهت بده عین صورت ماهت سفید. قسمش دادم به خواهرش زینب که عاقبت بخیرت کنه. از آقا خواستم تا من هستم ایشالا سروسامون بگیری تا تو لباس عروس ببینمت(بغض کرد) ایشالا یه پسر آقا،خونواده دار،آبرومند،اهل خدا پیغمبر نصیبت بشه مادر، که قدرتو بدونه. که وقتی هر روز صبح چشاشو وا کرد بگه خدایا من چقد خوشبختم که نگار و دارم.که بفهمه چه جواهری نصیبش شده،که بدونه...
مامان هم وارد اتاق شد،یه لبخند زد و گفت:
خب حالا دیگه خانوم جون! لوسش نکنید! همچین تحفه ای هم نیست !شده جریان سوسکه که از بچه اش تعریف میکرد!!
خانوم جونم اخم کرد(حتی اخم کردنش هم شیرین و دوست داشتنی بود) و گفت: اولا که من مادربزرگه سوسکه ام!بعدم آدم باید از چیز تعریفی تعریف کرد. توئم حسودی نکن مادر،زمان خودتم با آقات رفته بودیم زیارت آقا امام رضا. یادمه تا رسیدیم جلو حرم ،آقات گفت: خدایا به حق ضامن اهو این یه دونه دختر ما رو سفید بخت کن...( گوشه ی چشمش و با روسریش پاک کرد و ادامه داد) خدا رحمت کنه آقات رو! همیشه تا زنده بود میگفت بلقیس!اینکه میبینی الان دخترمون داره تو خونه شوهرش خانومیش رو میکنه همش به خاطر اینه که دعای آقا باهاشه،خدا رحمت کنه آقات رو جاش خیلی خالیه .

یه لبخند زدم و گفتم: خانوم جون یه کم واسم از آقا جون تعریف کن.
_مادر جون پاشو برو اول لباساتو درآر دخترم،دستو روت رو بشور،یه چایی هم واسه من بریز،بعد بشین اینجا پیش خودم که تا صبح از آقا جونت تعریف کنم واست!
زود از جام بلند شدم و گفتم :چـــــشم.
بلند شدم روی مامان و بوسیدم و بهش خسته نباشید گفتم. مامان دستی به موهام کشید و گفت: قربون دخترم برم،تو خسته تری مادر. از صبح سر کار بودی،بیا واسم از امروزت تعریف کن یه کم، همه چیز خوب بود؟ با رئیست حرف زدی؟اون منشیه دیگه بهت چیزی نگفت؟!
همونطور که به طرف اتاقم میرفتم گفتم: اول داستان عاشقانه و هیجان انگیز خانوم جون ،بعد داستان لوس من!
(خانوم جون گونه هاش گل  انداخت و گفت) استغفرالله! عین شیطون می مونی! باید از تو هم به خدا پناه برد!!
_خانوم جون!!! تا دو دقیقه پیش که یه تیکه جواهر بودم!! چی شد یهو!
_مادر هنوزم مث جواهری فقط یه موقع ها خیلی بی حیا میشی!
( بلند بلند خندیدم ) الهی قربونت بشم که انقد خجالتی هستی آخه! حالا خوبه گفتم داستان عاشقانه! نگفتم از شب اول ازدواجتون بگی که!!
(خانوم جون این بار گونه هاش گر گرفت و قرمز تر از قلب شد،لبش رو گاز گرفت و گفت) خاک بر سرم! شما جوونا خیلی بی حیا شدین،اصلا شرم و حیا و احترام کوچیک تر بزرگ تر سرتون نمیشه! همین کارارو میکنی که هیشکی نمیاد برت داره ببره دیگه!نکنه جلو مردم هم از این حرفا میزنی!؟ وای خاک عالم. حالا من مادر بزرگتم دوستت دارم هیچی بهت نمیگم! از این حرفا بزنی جلو مردم،میگن دختره چقد قبیحه! نگی دیگه مادر! من خیر و صلاحت رو میخوام
مامانم با یه سینی چایی اومد و کنارخانوم جون نشست.
(خانوم جون با همون لحن ادامه داد که) بیا!خوبه والا. مامانت هم که انقدر لوست میکنه! به جای اینکه تو واسه من چایی بیاری این بنده خدا که از صبح سر پائه آورد! ( رو به مامانم کرد) مادر همین کارا رو میکنی که این دختره از خونه باباش دل نمیکنه! لوسش نکن مادر! واسه خودش میگم!
مامانم چایی خانوم جون و داد دستش و گفت:مادر،نگو اینجوری،بچه ام خسته س. اونم از صبح سر کار بوده. وقتی میاد خونه باید بهش برسم دیگه... ( خانوم جون گوشش به این حرف ها بدهکار نبود) : خب باشه ! خسته باشه،اینم شد دلیل؟! فکر کن شوهر کرده! شوهرش انتظار داره وقتی میاد خونه زنش ازش پذیرایی کنه!بهش برسه، به شوهرش که نمیتونه بگه سر کار بودم!خستم! اینجوری سر دو روز طلاقش میده!!
_واااا خانوم جون! غلط کرده طلاقم بده!از کجا پیدا کنه از من بهتر؟قشنگ تر؟خانوم تر؟لوند تر؟ هـــــزار الله و اکبر!!!بزن به تخته خانوم جون،مامان برو یه اسفند دود کن! چشم مردم پشت سرمه به خدا!!( از ته دل خندیدم)
خانوم جون هم همراه باهام خندید و گفت: قربون خنده هات بشم الهی مادر،بیا بشین پهلوی خودم یه کم بهت آداب شوهر داری یاد بدم، از آقا جونت هم تعریف کنم.
( مثل یه بچه خودم و کنار خانوم جون جا دادم و گفتم ): سر تا پا گوشم خانوم جونم.
_ مادر بازم میگم،ایشالا یه پسر خونواده دار نصیبت شه به حق پنج تن. میدونی مادر،باید یه جوری زندگیت رو بسازی که ازش راضی باشی.مثل زندگیه مامان و بابات.مثل من و آقا جونت. بابات خدا خیرش بده مثل پسرم می مونه.خیالم جمعه که وقتی من برم مادرت یتیم نمیشه،بابات هست که بهش تکیه کنه!( با غر گفتم: مادر جون!!!داستان عشقی قرار بود بگی نه داستان غمگین!!!)

_باشه مادر میگم واست! (یه قلپ از چاییش خورد،یه گلویی تازه کرد و گفت) : خدا بیامرزه آقا جونت رو. به هر گوشه ی خونه که نگا میندازم میبینمش. صداش و میشنوم. مثل اون وقتایی که در و باز میکرد و صدا میزد : حاج خانوم بیا کمک که دستم پره!مادر صداش که میومد گل از گلم میشکفت.چادرم و میکشیدم سرم ،میرفتم کمکش،آره مادر،توئم حواست باشه همیشه هوای مردت رو داشته باشی. مردا خوششون میاد،اینکه ببینن حواست بهشون هست همچین واسشون دلگرمی میشه. حیف که وقتی آقا جونت رفت تو بچه بودی و یادت نمیاد. حیف مادر،حیف. یه دسته گل بود.خدا بیامرز همیشه دست پر میومد خونه.از قند و نبات و میوه و چایی گرفته تا بسته های شیرینی و آجیل تازه و ... میگفت خانوم ما عروس داریم،داماد داریم. باید همیشه خونمون پر باشه که وقتی بچه ها اومدن یه چیزی داشته باشیم بذاریم جلوشون. یادش بخیر تو روز دو بار از سر کار میومد خونه.دم ظهر که میومد میشست رو تخت واسش ناهارش و میاوردم با هم میخوردیم! مادر تو اون همه سال زندگیمون یه بار نشد که زودتر و تنها غذا بخورم،همیشه منتظرش می موندم.ناهارش رو میخورد،کنار حوضمون دست نمازش و میگرفت و الصلاه! منم پشت سرش اقتدا میکردم. نمازش هم مثل امروزایی ها نمیخوند!نه! مادر نزدیک بیست دقیقه نماز میخوند. با یه آرامشی نماز میخوند که من مثالش رو ندیدم! جا نمازش رو جمع میکرد. میرفت دو تا چایی تو استکان های باریک میریخت_میگفت چایی فقط تو این استکا ها بهش میچسبه_ میاورد واسه خودم و خودش. آره مادر خدا بیامرز خیلی خیلی هوام رو داشت! اصلا واسه خودش فرشته ای بود. مثل بقیه مردهای زمان خودمون نبود. اون وقت ها هر روز از خونه همسایه هامون صدای جیغ و دعوا میومد! مرداشون به هر بهونه ای زناشون و میگرفتن به باد کمربند ولی آقات تو سخت ترین لحظه های زندگیشم از گل بهم کمتر نگفت. حتی اون آخرا که دیگه خیلی درد داشت و به خودش میپیچید باز بهم میگفت بلقیس خانوم! خدا رحمتش کنه،ایشالا نور به قبرش بباره... تا وقتی بود غم نداشتم،همیشه خیالم جمع بود که هست،تو هر سختی،نگرانی،همیشه پناهم بود. ولی الان حس میکنم خیلی تنهام.
یه بوس از لپش گرفتم و گفتم: تا وقتی من هستم تنها نیستی،تو من و داری،مامان هست،بابا هست، درسته دایی علی و خاله نسرین ایران نیستن ولی اونا هم داری...
_ قربونت بشم مادر میدونم. شماها همه امید زندگی من هستین. به خاطر شماس که زنده ام اصلا... مادر کربلا که بودم همش یادتون بودم. کلی دعا کردم که دایی علی ات کاراش راست و ریست شه،زنش ازش طلاق نگیره. مادر این خارجیا انگار اصلا عاطفه سرشون نمیشه...بگو زن! به خاطر اون بچه  ای که تو شکمته حداقل وایسا سر زندگیت؟ بد میگم مادر؟ به خدا فقط از خدا میخوام  که عروسیه تو و بچه ی علی و ببینم. دیگه ازش هیچی نمیخوام. اون وقت میتونه با خیال راحت منم ببره پیش آقا جونت.
بهش چپ چپ نگاه کردم و گفتم: مــــــــادر جون!! زبونت رو گاز بگیر. ایشالا سایه ات صد سال دیگه رو سر ما باشه.
خانوم جون سرش رو تکون داد و گفت: نه مادر! صد سال! مگه عمر نوح میخوام؟ بسمه!
_مادر جون نوح خیلی بیشتر از صد سال دیگه ی شما عمر کردا! گفتم که بدونید فقط!
_ باشه ! هرچی تو میگی مادرجون! جای این حرفا برو اون ساک من رو از اتاق مامانت بیار واست یه قواره پیرهنی آوردم ایشالا واسه شب نامزدیت بدوزیش...
_میارم خانوم جون!
_پاشو بچه ! پاشو تنبلی نکن مادر...
                                                               ***
_ خانوم جون
خانوم جونم،صدام رو میشنوی؟ خاطره ای که گفتم رو دوست داشتی؟ نمیدونم یادته یا نه ولی مادر جون این خاطره واسه فردای روزیه که از کربلا برگشه بودیا. آخ الهی قربونت بشم که جات خیلی خیلی خالیه.
خانوم جون چقدر این گل ها خوشگلن،غلط نکنم اینارو دایی آورده.حسابی هم اینجارو آب و جارو کرده ها... دستش درد نکنه.
مادر جون،دلم واست تنگ شده. این چند وقت که نیستیا هزار تا اتفاق جدید افتاده. خدارو شکر زن دایی برگشت سر زندگیش،بچه شونم به دنیا اومد.وای دخترشون مثل عروسک می مونه خانوم جون. اسمش رو گذاشتین ناتالی! آره مادر جون! درست شنیدی ، ناتالی! اخ خانوم جون میتونم قیافه ت رو حتی زیر این همه خاک تصور کنم! داری لبتو گاز میگیری و میگی خودمون این همه اسم قشنگ داریم حالا اسم قحطه؟ ولی مادر جون بهشون حق بده، بچه شون قراره اونجا بره مدرسه،اینجوری واسش راحت تره،زودتر خودشو پیدا میکنه!
مادرجون یه چیز دیگه هم میخواستم بهت بگم،واسه اولین بار تو زندگیم کم رو شدم ،نمیدونم چجوری باید بگم! ولی خواستم بهتون بگم که رفتم اون قواره پیرهنی رو دادم به پریسا دختر زهرا خانوم که واسم بدوزه! اخه مادر جون این شب جمعه که بیاد جشن نامزدیمه. اگه بهت بگم کی شاخ در میاری! پسر رئیسمون !! آره مادر جون همون که همیشه واست ازش تعریف میکردم،بالاخره اومد جلو و حرفش و زد. گفت که میخواد بیاد خواستگاری.. دیدی خانوم جون؟دیدی بالاخره منم سر و سامون گرفتم؟
وای خانوم جون،الان داری از اون نگاه ها میکنی که ته چشمات میخندیدن... با من اینجوری نکن! والا به خدا این سنگ از خجالت آب شد چه برسه به من!!
خانوم جون اگه الان بودی میگفتی مادر گریه نکن،حیف چشمات نیست؟ ولی مادر جون نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده،دلم میخواست که میبودی و من رو تو لباس عروسی می دیدی... دلتنگتم خانوم جون قد همه ی دنیا...

 


پراید مشکی

پنجشنبه 12 خرداد 1390

کلانتری_شب_داخلی


_جناب سروان! جون مادرم من بی گناهم. به خدا، به ابوالفضل قسم من کاری نکردم. جان بچه هات قسم بذار من برم.
_ الکی قسم نده! تا تکلیفت مشخص نشه جایی نمیری.
_ولی آخه سروان…
_ ولی بی ولی! بشین تا جناب سرهنگ بیاد!
_سروان!جان عزیزت قسم یه لحظه گوش بده.
_بسه! انقدر هم نگو سروان سروان، من تازه ستوان دومم!
_حداقل بگو ماشینم چی میشه سروان!؟
_فعلا ...
 دستگیره ی در چرخید و جناب سرهنگ وارد اتاق سرد کلانتری شد.
ستوان احــمدی با عجله و ترس و لرز سلام نظامی بلند بالایی داد!
جناب سرهنگ مرتضوی نگاهی به پرونده های روی میزش انداخت.
_ از دختره خبری نشد؟
احمدی که میخواست خودی نشون بده (با صدای بلند) :
_ نخیر قربان،طبق آخرین اخبار هنوز تو کمائه
کما! همین یه کلمه کافی بود که قلب راننده رو از کار بندازه.
سرهنگ با تاسف سری تکون داد:
_ خیلی خب! مرخصی میتونی بری!
احمدی دوباره تعظیم کرد،پایش رو به زمین کوبید و رفت.
سرهنگ نگاهش رو از روی پرونده ها برداشت و به راننده خیره نگاه کرد!
قلبش دیوانه وار میزد،حتی نمیتونست نفس بکشه،با خودش میگفت الان همه ی ادمای توی اتاق میتونن صدای قلبمو بشنون! عرق پیشونیش چکه چکه روی پیرهنش که از لکه های روغن ماشین سیاه شده بود،میریخت.
سرهنگ با لحن همیشگیش گفت:
 _خب! خودت تعریف کن! چی شد که زدی به دختره؟
_جناب سرهنگ به پیر به پیغمبر من بی تقصیرم!
_حاشیه نرو! از اول تعریف کن،دقیق و شمرده.
_سرهنگ والّا به جون بچه هام،من ظهر پیش حاج آقامون بودم، نماز ظهر رو که خوندیم حاجی من رو کشید کنار گفت مجتبی یه بار رسیده که باس ببری تهران!گفتم حاجی تا برسم تهران شبه! بذار فردا صبح میبرم،رو تخم چشمم! گفت نه این فرش ها باید تا صبح برسه دست صاحابش،آقا هی ما اصرار کردیم ایشون راضی نشد خلاصه اینجوری شد که چاکرت ساعت 2 از بندر راه افتاد به سمت تهران. تو راه نه خواب بودم نه خسته . هیچی!حواسم جمع جمع بود. چایی هم خورده بودم که خوابم نگیره.نزدیکای ساعت نه_نه و نیم بود که رسیدم بودم به مدرّس ،داشتم راهم رو میرفتم که یهو...
________________________________________________________________________________

بزرگراه جلال آل احمد _ خارجی _ شب


مانتویی که دیروز خریده بود رو با همون شالی که میدونست اون دوست داره ست کرده بود. سفید و آبی. آره آبی رنگ مورد علاقه ی اونه. ارایشش هم حرف نداشت! از عصر تا حالا زیر دست بهترین آرایشگری بود که میشناخت . آخه امشب شب خیلی خیلی مهمیه! امشب میشه چهار سال!
دقیقا چهار سال پیش توی یه همچین روزی ساعت10 شب داشت با بدبختی تمام با اون پاشنه های ده سانتی لعنتی پیاده میرفت که دو سه نفر بهش حمله کردن و میخواستن با خودشون ببرنش ولی فرشته ی نجاتش رسید و نذاشت! اره اونم باورش نمیشد که تو این دوره زمونه فرشته وجود داشته باشه ولی واقعیت داشت.
فرشته ی نجات اون نه سوار اسب سفید بود نه موهای بلوند داشت و نه خیلی جذاب بود !بلکه یه پسر جوون بود که به زور باباش رو راضی کرده بود واسش یه پراید مشکی بخره! وای که اون پراید مشکی از هر اسب سفیدی بهتر بود! اون شب توی اولین نگاه عاشق فرشته شد و تصمیم گرفت تا آخر عمــر عاشقش باشه! فرشته هم اون اول ها همین قدر عاشقش بود ولی کم کم...
با هزار بدبختی از توی کیفش موبایلش رو پیدا کرد و شروع کرد به شماره گرفتن.
_سلام فرشته ی من! کجایی عشقم؟
_ سلام عزیز دلم. تا ده دقیقه ی دیگه پیش توئم! ببخشید که یه کم دیرکردم! اسب سفید دچار بی بنزینی شده بود،مجبور شدم باکشو پر کنم!ولی تا ده دقیقه دیگه پیشتم عزیزم.
_آخ که من قربون تو و اسب سفیدت بشم! باشه عزیزم ولی بدو زودی بیا پیشم! نکنه امسالم بشه مثل اون سال؟ نکنه یه سری دزد نامرد بیان سراغم،نکنه...
_عزیزم این چه جرفیه! نزن این حرفارو! ترسیدم! همون جا وایسا ده دقیقه دیگه پیشتم.
_باشه عشقم. دوستت دارم. زود بیا
_منم دوستت دارم!


تلفن رو قطع کرد و چشماش رو بست و یه لبخند از ته دل زد و تو دلش به این فکر کرد که چقدر خوشبخته! تو دلش به حرف خاله اش خندید که میگفت تو با این دیوونه بازیایی که در میاری هیچ وقت هیشکی عاشقت نمیشه! تو دلش یاد قیافه ی همکلاسیاش افتاد که بهش میگفتن تو خل و چلی ! به جای مدرسه باید میرفتی تیمارستان! به همه ی اونا خندید و خدا رو شکر کرد که انقدر خوشبخته. نفس عمیقی کشید و چشاش رو باز کرد. بین ماشینایی که رد میشدن دنبال اسب سفیدش میگشت. بین اون همه ماشین یه پراید مشکی دید! ولی ! ولی فرشته تنها نبود! کنارش یه دختره دیگه بود! با هم میخندیدن و به سمتش میومدن!چشماشو باز و بسته کرد! نه اشتباه نمیکرد! خودش بود! خود نامردش بود! خود پست فطرتش بود!
گوشی رو برداشت و دیوانه وار دکمه هارو فشار داد تا شماره شو بگیره!

_جونم عزیزم؟
هیچ حرفی نتونست بزنه فقط شروع کرد به جیغ زدن!
_عزیزم؟عشقم؟چیزی شده؟ کسی پیشته؟
_کثافت! آشغال! عوضی! ازت متنفرم
_عزیزم؟!
_عزیزم و کوفت! عزیزم و مرض ! توی کثافت منو اینجا گذاشتی رفتی دنبال عیاشیت!؟
_عزیزم معلوم هست چی میگی؟اروم باش
_خفه شو! نمیخوام اروم باشم!
_عشقم! نمیفهمم منظورت چیه! من که گفتم ده دقیقه دیگه پیشتم! اگه یه کم اروم باشی و تا 30 بشمری من اونجام عزیز دلم
_خفه شو خفه شو خفه شو ... نمیخوام ببنمت کثافت عوضی تو یه حیوونی که منو اینجا کاشتی و رفتی دنبال کثافت کاریات!
_نمیفهمم چی میگی! چته؟
_من چمه؟ خودم دیدمت! آشغال! حمال! همین الان از جلو روم رد شدی! اون دختره ی آشغالم کنارت بود و هر و کر میکرد باهات! فکر کردی من کورم؟اره؟
_عزیزم! آروم باش! به خاطر خدا اروم باش فقط اروم باش! من تنهای تنهام ! هیشکی باهام نیس! اشتباه دیدی
_اشتباه دیدم؟ حالا حتما میخوای بگی دیوونه هم هستم! خفه شو کثافت! من دیوونه نیستم!من توهم نمیبینم! خودم دیدم با همین چشام!
_عزیزم به خاطر من اروم باش! فقط بهم بگو ببینم قبل اینکه بیای قرصاتو خوردی؟خوردی یا نه؟
_نه نه نه!!! من نه تو رو میخوام نه اون قرصای گه رو ! من سالمم ! چرا همتون میخواید بگید که دیوونه ام؟! هان؟ من سالمم!من به هیشکی نیاز ندارم!
_عزیزم فقط یه جای ثابت وایسا تا بیام!
_نمیخوام! اصلا میخوام بپرم وسط این ماشینا! دیگه خسته شدم از بس تو  و همه ی اون عوضیا بهم گفتین دیوونه! خسته شدم از بس از این کلینیک رفتم اون کلینیک ! هر روز هزارجور قرص و کوفت و ! اره دیگه خسته شدم.. اصلا نمیخوا_______
_عزیزم...عزیزم.. عزیزم جواب بده...(به صفحه ی گوشی نگاه کرد) به خاطر خدا جواب بده...عزیزم؟
دیگه هیچ حرفی نشنید جز صدای راننده ی ماشین که میگفت: یا حضرت عباس! بدبخت شدم!


کلانتری _ داخلی_شب


_خب ، بعدش؟
_هیچی دیگه قربان! یهو دیدم یه دختری داره میپره وسط بزرگراه ، تا اومدم فرمون رو جمع کنم که نخورم بهش...
زد زیر گریه و با همون حال ادامه داد:
_آقا به خدا من بی تقصیرم! خودش پرید جلوی ماشین، به همین قبله قسم خودش پرید! من راه خودمو میرفتم.
_خب بسه! گریه زاری راه ننداز! امشب رو که مهمون مائی.  دعا کن دختره بهوش بیاد!
_ولی قربان...
_ولی بی ولی! (بلند داد زد) احــمدی؟!
احمدی با عجله وارد اتاق شد! سلام داد.
_بله قربان؟
_فعلا ایشون رو ببر بازداشتگاه تا فردا ببینیم چی میشه!
تمام مدتی که احمدی میخواست به دستش دستبند بزنه التماس میکرد ولی بی تاثیر بود.

بیمارستان_داخلی_صبح


بیخودی هر پنج ثانیه یه بار به موبایلش نگاه میکرد. توی موهاش چنگ میزد. توی راهروی بیمارستان هی از اینور به اونور میرفت و سعی میکرد به دیشب فکر نکنه!ولی نمشید! صدای اون هنوز توگوشش بود. صحنه ی تصادف جلوی چشمش بود. این بار دیر رسیده بود و نتونسته بود نجاتش بده. عشق زندگیش رو توی خون خودش دیده بود. باورش نمیشد. اگه فقط دو دقیقه زودتر رسیده بود اون شاید هیچوقت جلوی کامیون نمیپرید. از فشار ناخن هاش به دستش ، دستش خون اومد.


دکتر از اتاقش بیرون اومد!
با ترس پرسید:
_دکتر حالش چطوره؟
دکتر با تاسف سری تکون داد و گفت :
_متاسفم... ماهمه ی تلاشمون رو کردیم.

 

فرشته ی نجات بعد از اون شب دیگه هیچ وقت سوار اسب سفیدش نشد!
پرونده های پزشکی نشانگر این بود که دختر از بیماری روانی رنج میبرد و به دلیل عدم مصرف صحیح داروهای آرام بخش خود،تعادل روانی نداشته  است.
راننده ی کامیون بعد از این بی گناه شمرده شد و اولین کاری که کرد این بود که کامیون خود را فروخت.
و دختر و پسری که سوار پراید مشکی بودند هیچوقت نفهمیدند که خوشحالی آنها باعث مرگ دیگری شد!

 


 


اون منم ...

سه شنبه 3 خرداد 1390

امروز دیدمش

بعد از مـــدت ها!

البته قبلا هم میدیدمش ولی زیاد بهش اهمیت نمیدادم. صرفا می دیدم که هست. اون بود،منم بودم. هزار نفر دیگه ام بودن. ولی امروز یه جور دیگه نگاهش کردم. خیلی خیلی دقیق تر از قبل. خیره شدم به صورتش،حواسم و به حرفاش و کاراش جمع کردم.

اولش سخت بود واسم که باهاش حرف بزنمولی یهو از جام بلند شدم و رفتم جلوش. تو چشاش زل زدم و گفتم : معلوم هست چته؟از زندگی من چی میخوای؟ راحتم بذار دیگه لامصب!

سکوت کرد،منم وقتی یکی جوابم رو نمیده عصبی میشم. لحنم تند تر از قبل شد. با یه حالت کاملا طلبکارانه گفتم: چیه؟ چرا ساکتی؟ پشت سرم که خوب بلدی حرف بزنی! حالا جلو روم لال شدی؟

بازم هیچی نگفت.

محکم با دستم زدم روی شونه اش . هیچیش نشد ولی دست من از درد ضعف رفت.

همین طور صدام بلند تر می شد. واقعا اعصابم بهم ریخته بود. چیزی که از همه بدتر اذیتم میکرد این بود که با پررویی تمام بر و بر نگاهم میکرد. حتی پلک هم نمیزد.ولی من داشتم از عصبانیت می لرزیدم.

صدام رو تا چهار تا کوچه اونورتر هم می تونستن بشنون.

" لعنتی یک کلمه حرف بزن! میدونم ناراحتی،میدونم خیلی وقت قبل تر از اینا منتظر بودی که بیام سراغت ولی ... ولی من تو رو دوست ندارم! اینو بفهم. ما خیلی خیلی با هم فرق داریم. تو مال یه دنیای دیگه ای. دو تا قطب مخالفیم. میفهمی؟ تو همه کارات مخالف منه! با من فرق داره! "

سردِ سرد نگاهم میکرد.

" اینجوری نگاهم نکن لعنتی! حداقل یه کلمه حرف بزن تا صدای لعنتیتو بشنوم. هر روز همین جوری فقط نگاهم میکنی و هیچی نمیگی. یه جوری هم نگاهم میکنی که انگار همه جیک و پوک زندگیم رو میدونی ولی تو ...

به حرف اومد!

 فکر میکنی نمیدونم؟ من همه چیز راجع به تو رو میدونم!

صداش از نگاهش هم سرد تر بود. از سردی صداش دستام یخ زد.حس کردم دیگه خون توی بدنم بالا پایین نمیره. حالا من ساکت شده بودم و اون حرف میزد.

حق داری ناراحت باشی ! حق داری عزیزم! ولی حقته! لازمه که یه کم درد بکشی!منم یکی بودم عین خودت ولی توی لعنتی من و به این روز کشیدی! تو من و اینجوری کردی! ما عین هم بودیم،عین هم! حتی قد یه ذره هم فرق نداشتیم. ولی تو من و به این حال و روز انداختی. حالا طلبکاری؟حالا سر من داد میزنی؟اصلا این همه وقت کجا بودی؟ خودتو قایم کرده بودی! عین کبک سرتو کرده بودی زیر برف! آره؟چرا زودتر نیومدی؟ اگه زودتر میومدی من الان انقدر خسته نبودم! اگه زودتر میومدی الان حال جفتمون خوب بود.

ولی...

ولی و کوفت ! ولی و مرض! این منی که ساختی ازت متنفره! اره ازت متنفره! ازت متنفرم اینو بفهم.

دیگه نمیتونستم تحملش کنم. دستم رو مشت کردم و کوبوندم توی سینه اش و ...

شکست ولی هنوز نگاه سردش از توی خورده شیشه های روی زمین اتاقم آزارم میده!


حال من خوبه! اما تو باور نکن

سه شنبه 27 اردیبهشت 1390

از آخرین مطلبی که نوشتم خیلی وقت میگذره.

نمیدونم چرا انقدر تو نوشتن تنبل شدم. البته نمیشه اسمشو گذاشت تنبلی، شاید یه کم جدی تر شدم  و نمیخوام هر چیزی رو بنویسم .

ابعضی وقت ها هم دلم میخواد بنویسم ولی جای حرفام اینجا نیست ! میدونی بعضی حرفا رو نه میشه نوشت نه میشه گفت . فقط باید تو سینه ات حفظشون کنی یا به یه نفر که خیلی بهش اعتماد داری در میون بذاری!

امشب میخوام یه کم سنت شکنی کنم و حرفم رو بزنم ! همین جا ! همین الان ! چون این حرف و حتی به توئم که همه چیزمو میدونی نمیتونم بگم ! یعنی میدونم اگه بگم همه چیز عوض میشه و من دلم نمیخواد حتی یه ذره هم چیزی عوض شه ! شرایط و همین جوری که هست دوست دارم !

خب اولین دروغ امشبمم گفتم ! به همه میگم که از شرایط راضیم ولی اصلا راضی نیستم! یعنی نه که راضی نباشم، راضیم ولی اگه یه جور دیگه بود راضی تر می بودم.

میدونی من از روز اول هم شرایط رو یه جور دیگه میخواستم و واسه خودم کلی فکر و خیال کرده بودم ولی وقتی دیدم نمیشه، یه خریتی کردم و خودمو عقب نکشیدم! یعنی الان دچار یه جور دوگانگی شدم ! هم خوشحالم که شرایط اینجوریه هم ناراحتم ! میبینی حتی خودمم نمیدونم چی میخوام! ولی یه چیزایی رو میدونم، میدونم که تا حالا اینجوری نبودم.

کی باورش میشه که من امروز چکار کردم؟ فقط و فقط بخاطر اینکه خبر نداشتم. حتی واسه خودمم عجیب بود! تمام اون مدتی که اونجا وایساده بودم به خودم فحش میدادم و با خودم قول و قرار میذاشتم که نه نه دیگه از این به بعد حواسم هست ولی تا وقتی دوباره خبر دار شدم همه ی اون قول و قرارا یادم رفت.

وای باورم نمیشه که انقد محتاط شدم! همه ی قول و قرارام جدیدا یادم میره. همین دو دقیقه پیش چند خط بالاتر به خودم قول دادم که امشب روراست باشم و همه چیز و همین جا بنویسم ! ولی انگار نمیشه! وقتی همه ی حرفام راجع به این شرایط و این وضعه چطور میتونم راحت بنویسم!

ولش کن! بذار چیزای دیگه رو بهت بگم. دیروز با یه استاد دعوام شد، امروزم تو انقلاب پسر عموم و دیدم بعد مدت ها ! ذوق زده شدم. دقیقا بعد اینکه پسر عموم رفت منم رفتم و یک ساعت اونجا وایسادم و ...

نه! انگار امشب هم نمیتونم حرفام و بزنم

وقت زیاده! منم همین جام ،توئم هستی ! یعنی باید باشی اگه نباشی نمیشه! شرایط هم همینه که هست...

 

 


اخرین آپ دهه هشتادی

یکشنبه 22 اسفند 1389

خیابونا شلوغ تر از هر وقت دیگه است،ترافیک بدتر از همیشه است! و ما آدما زیاد تر از همیشه ایم... خیابون ها و کوچه ها پر شده از آدمایی که با عجله از این سر خیابون به اون سر خیابون میرن،دستاشون پر از کیسه های خریدِ ،از ماهی و گوشت و سبزی خوردن گرفته تا کیف و کفش و شلوار نو. موبایلاشونم مثل همیشه درِ گوششونه و بلند بلند حرف میزنن. گاهی هم به دستاشون استراحت میدن و جای موبایل و کیسه ی خرید و عوض میکنن بلکه دستشون خستگیش دربره!

این روزه ما آدما با عجله راه میریم ،به هم تنه میزنیم،کفش همدیگه رو له میکنیم،به زور راهمون و باز میکنیم و باز با عجله به راهمون ادامه میدیم. پنج ثانیه یه بار پشت ویترین مغازه ها نا خود آگاه نگاهمون به یه چیزی جلب میشه و همون جا وایمیستیم !اصلا هم واسمون مهم نیست که یه مشت آدم دیگه پشت سرمونن!

این روزا سرمون خیلی شلوغه،همش دنبال یه کاری هستیم.تو خونه که باشیم شروع میکنیم به تمیز کردن خونه و عوض کردن دکوراسیون و اینجور کارها! بیرون هم که باشیم سرمون سرگرم خرید و این حرفاس!

اشکالی هم نداره هرچی باشه عیدِ دیگه!

سکوت!

نمیدونم چرا ولی با اینکه امروز بیست و دوم اسفندِ هنوز نتونستم باور کنم که چند روز دیگه سال جدید میشه! تا پارسال منم جزو همون آدمای توی خیابون بودم ولی امسال شدم یه آدمی که از پشت شیشه ی تاکسی یا از رو صندلیه مترو به آدمای پر دغدغه نگاه میکنه و لبخند میزنه و تو ذهنش یه علامت سوال میاد که : این همه عجله! چرا واقعا؟

واقعا دلیلش و نمیدونم ولی فکر میکنم امسال همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد و زود تموم شد! شاید واسه همینِ که الان نمیتونم نزدیک شدن سال جدید رو حس کنم!

از همه ی این حرفا که بگذریم باید بگم که سال 89 سال خوبی بود واسم. با وجود اینکه شاهد خیلی اتفاق های ناخوشایند هم  بودم تو این سال ( از افسردگی و اضطراب و تشویش کنکور گرفته تا ... ) ولی بازم باید بگم که خیلی سال خوبی بود! بزرگ شدن به اندازه ی 1 سال رو درون خودم احساس میکنم و به نظرم همین بسه...

عیدتون مبارک،امیدوارم دهه 90 واسه تک تکتون پر از شادی و خوشی و سلامتی باشه.


رویا پردازی های ذهن خوش خیالِ من

چهارشنبه 11 اسفند 1389

دیشب خواب دیدم گِرمی اِوارد ِ 2016 ِ !!! من نشسته بودم کنار تیلِر سوئیفت!!!! بعد اسممو خوندن به عنوان برنده ی جایزه بهترین آلبوم ِ سال!!!!دیگه رفتم بالای استیج جایزمو از دستای استاد سلن دیون گرفتم و از تیلِر تشکر کردم که همیشه مشوق من بوده و همه ی طرفدارام که به من رای دادن... !!!

یه آدم چقدر میتونه رویایی فکر کنه آخه!! شما بگین؟

 


طاقت بیار

پنجشنبه 28 بهمن 1389

میدونی چی عذابم میده؟

اینکه باید تظاهر کنم هیچی نمیدونم ولی همه چیز و میدونم

اینکه تو نیستی ولی هر لحظه تصویرت جلوی چشمامه

اینکه تو وضعت از من بدتره ولی همه نگران اینن که نکنه منم یه چیزیم بشه

 اینکه من میدونم تو چه حالی داری ولی تو نمیدونی که من چه حالی دارم

بیا قوی باشیم... هم من هم تو ... میدونم سخته ولی طاقت بیار و مرد باش


دلم تنگِ برای گریه کردن. کجاست آخر؟کجاست آرامش من؟

پنجشنبه 28 بهمن 1389

همیشه وقتی دلم میگرفت میرفتم یه ورق کاغذ میاوردم هر چی تو ذهنم بود خالی میکردم رو اون یه تیکه کاغذ سفید، همه ی احساسمو مینوشتم. فرقی هم نمیکرد که خوشحالم یا ناراحت. کاغذ سفیدم پر میشد از کلمه ها و جمله های مختلف، پر از احساس های رنگی و سیاه سفید...

ولی الان  اون کاغذ سفید ، سفید باقی می مونه!

آخه اشک که رنگ نداره ...

 


میخوام از این به بعد آدم ِ بهتری باشم

سه شنبه 5 بهمن 1389

چند روز پیش شبکه ی من و تو یه مستند پخش کرد به اسم ِ " ساختار ِ تبعیض "

اولش فکر کردم که اُه بازم همون بحثای همیشگی مسخره که آره تبعیض فلان ِ و بیساره و اصلا تمایلی به دیدنش نداشتم و صرفا واسه این نگاه میکردم چون بقیه کانال ها داشتن چیزای مسخره پخش میکردن ولی نمیدونم چی شد به خودم اومدم و دیدم که صدای تلویزیون و خیلی بلند تر از حد ِ معمولش کردم و سر تا پا گوش شدم و زل زدم به صفحه ی تلویزیون.یه سادگی خاصی توی این مستند بود که منو به شدت مجذوب کرده بود.

مستند ساختار تبعیض به طور خلاصه راجع به 30 نفره که تا خالا همدیگه رو ندیدن و آخر اون روزم دعا میکنن که کاشکی هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدن.

یک روز طولانی و سخت رو زیر نظر یه خانومه معلم بازنشسته باید بگذرونن. این خانم معلم هم سعب داره که به سفید پوستان چشم آبی بفهمونه که فقط و فقط یه روز سیاه بودن چه حسی داره!

وسطای مستند، گروهی که مورد ِ تبعیض قرار گرفته بودند شروع کردند به بازگویی خاطراتشون.

یه مرد سیاه پوست گفت: " با زنی سفید پوست ازدواج کردم و  یک دختر کوچک دارم که او هم مثل مادرش سفید پوست شده است! البته او کاملا سفید نیست ا ما میشود او را سفید پوست دانست. من هیچ وقت به مدرسه ی دخترم نرفتم چون میترسم که هم کلاسی های دختر اونو مسخره کنن که پدر ش سیاه پوسته و باعث ناراحتی و اذیت اون بشم...

یه زن سیاه پوست گفت: "چندین و چند بار توی رستوران منتظر ِ این بودم که میزی خالی بشه و نوبتم بشه  ولی در کمال ِ بی رحمی اول به سفید پوستا جا میدن و بعد به سیاه ها! حتی مهم نیست که سفید پوست ها بعد از من به رستوران اومدن و تو صف پشت سر من هستن! "

پسر نوجوان ِ افریقایی گفت: "در طول زندگیش یاد گرفته که چطور مثل سفید ها رفتار کنه که مورد احترام مردم جامعه قرار بگیره و حتی لهجه شم داره از یادش میره." اون معتقد ِ که چشم آبی ها دروغگو هستن.

آخر ِ مستند نتیجه ی خاصی نگرفت و گفت که این داستان حالا حالا ها ادامه داره و چیزی نیس که به این سادگی از بین بره و انگار یه جوری تو وجود ِ آدما نهادینه شده که بقیه رو به سخره بگیرن یا ..

ولی باعث شد من واقعا به خودم بیام و واسه 1 ساعت به این فکر کنم که ما آدما چقدر راحت میتونیم تبدیل شیم به آدمای مزخرف و به درد نخوری که فکر میکنیم از بقیه بهتریم

رفتم توی تنهایی خودم کلی به این ماجرا فکر کردم و به خودم اومدم دیدم دارم توی اشکام غرق میشم. حقیقت چیز ِ تلخیه .. واقعا تلخه.  هممون فکر میکنیم خیلی آدمای خوب و اوکی ای هستیم و تا حالا آزارمون به یه مورچه هم نرسیده ولی حواسمون نیس که کوچیک ترین کار ِ ما یا حتی یک نگاهِ ما میتونه روح و روان ِ یه آدم ِ دیگه رو بهم بریزه... همین خودِ من تا حالا هزار بار شده با یه حس ِ بدی از کنار ِ یه افغانی رد بشم و هزار جور فکر خراب بیاد تو سرم، هر کسی هم پیشم باشه همین حس رو داره ولی کاشکی یکی باشه که بزنه تو گوشم و بگه بیشعور تو و اون مثل همین، جفتتون و خدا آفریده حالا دست سرنوشت خواسته تو بشی این و اون بشه اون.

حس ِ بدی نسبت به خودم پیدا کردم ولی خوشحالم که این حس و دارم شاید باعث شه از این به بعد آدم بهتری بشم.

بیاید واسه چند روزم که شده آدمای بهتری باشیم ،کار سختی نیس فقط یه کم انسانیت میخواد که میتونه با یه تلنگر ِ کوچیک درونمون زنده بشه...

 

 

 


حالم گرفته اس بدجور

پنجشنبه 25 آذر 1389

 

تقریبا دو هفته ای میشه که فقط  ابی و گوگوش و فریدون و هایده و سیاوش و ... گوش میدم، اگه هم بخوام تا حد ِ مرگ افسرده شم میرم سراغ آرشیو ِ داریوشم. البته بیشتر اوقات هم همین هارو گوش میدم، یعنی فقط این چند نفر رو به عنوان ِ خواننده قبول دارم ( خدانگهشون داره،زبونم لال مثِ مهستی جوون مرگ نشن) ولی قبلا ها وقتی گوش میدادم میذاشتم همه آهنگاشون پخش شه ولی الان یه فُلدر درست کردم از غمگین تریناشون و فقط و فقط اونا رو گوش میدم.

قیلا کسی که بیرون ِ اتاقم وایساده بود میتونست صدای گوگوش و بشنوه که داره میگه " اونجا کیه کیه پشت دیوار  کیه سایه اش رو من میبینم ... " ولی الان نه!

اون حس ِ تنهایی ِ لعنتی که داره روز به روز بیشتر منو تو باتلاق میکشه، اون بغضی که هر روز بیشتر جلوی نفس کشیدنمو میگیره،اون اشکی که با یه تلنگر شروع میشه و کم کم سیل میشه، اون غمی که تو چشمامه، اون خنده ای که چند وقت از ته ِ دلم نیست ... همه اینا رو با آهنگ های این چند نفر تقسیم میکنم.

وقتی میبینم یه ساعته دارم گریه میکنم و به هیچ وجه نمیتونم جلوشو بگیرم ابی میاد کنارم و میگه: کی اشکاتو پاک میکنه شب ها که غصه داری؟

روزایی که جلوی بقیه الکی میخندم و خودمو شاد نشون میدم ،بعدش حالم از خودم بهم میخوره که چرا دارم فیلم بازی میکنم ، سیاوش میاد تو سرم و میگه: ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثِ همیم ، صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم

جمعه ها که از صبح تا شب به زمین و آسمون فحش میدم یاد ِ این میفتم که فرهاد هم  همین حس و داشته واسه همین خونده که " جمعه ها خون جای بارون میچکه

اگه بخوام بگم تا صبح طول میکشه

فقط میدونم که حالم خیلی گرفته اس


خیلی خوشحال

یکشنبه 7 آذر 1389

 

1. بابا یه گواهینامه میخوان بدن پدرمون و در آوردن!! حوصله ام سر رفته دیگه !! هی از این ساختمون به اون ساختمون، هی عکس بگیر،حالا آزمایش خون بده! حالا برو بشین پاشو کن که معلوم شه سالمی! خانوم این چپه یا راسته؟ یا ..( الان منظورم از این جمله این بود که بگم هنوز گواهینامه نگرفتم! ولی خیلی خوشحالم چون بالاخره دارم میرم که امتحان بدم)

پینوشت: جناب آقای دکتر گفتن: خانوووم چه چشایِ تیزی دارین شما! بنده با لبخندی اندازه ی درِ قابلمه گنده هه ی مامانم گفتم : مرسی دکتر ولی بزنید به تخته چشم نخورم.

نمیدونم چرا ولی آقای دکتر بهشون بر خورد و وحشتناک عصبی به من نگاه کرد!! چی  گفتم مگه حالا( مملکته داریم؟ با این نوناشون!)

2. به نقّاش خونمون میگم: آقای نقّاش لطف کنید دیوارای منو سبز کم رنگ بزنید بعد سقف و یه کم پر رنگ تر بعد در های اتاق و سبز ِ خیلی پررنگ ،که همچین تضاد توش دیده بشه!

آقای نقاش: خانوم زشت میشه ها! اتاقتون تیره میشه ها! از من به شما نصیحت! بزار همرو یه رنگ بزنم! بهتره ها!حالا دو روز دیگه خودت میای میگی بد شد دوباره سفیدش کنید

بعد از 2هفته آقای نقاش به من میگه : ماشالله به این سلیقه،عالی شده. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!

پینوشت: خب از اول بگو باشه دیگه! من از بچگی هم دفترای رنگ آمیزیم خوشگل بود.

پینوشت دوم: انقد دوست دارم اتاقمو ، حس میکنی وسط ِ جنگلی! عالی شده اصلا.خیلی خوشحالم

3. خانم استاد نمیاد سرِ کلاس!واسه دومین بار،بچه ها میگن نیلو برو با مدیریت حرف بزن بگو جریانو! من میرم حرف میزنم 3ساعت بعدش که همه چی تموم شده هم کلاسیه عزیزم میگه: خب اصلا تو چرا حرف زدی؟مگه ما برگ چغندر بودیم؟

پینوشت: کامان بابا!!! خودتون میگید برو بعد میزنید زیرش؟ آر یو فایو اُر سامتینگ لایک دیس؟ خیلی خوشحال نیستم که هم کلاسیام انقد باهام هم فکرن!!!

4. عین ِ چی معتاد کافه رفتن شدم،اصلا انقد دوست دارم که نمیتونی فکرشو بکنی. یعنی تا بیکار میشم میرم کافه.

پینوشت: اونروز با محمدرضا و سحر رفتیم کلی کافه گردی کردیم انقد فاز داد،تو که نبودی! نمیتونی بفمی چقدر فاز داد.

پینوشت دوم:  تازه اونروز هم مود ِ خودمم پیدا کردم دیگه کلا حال کردم اساسی. خیلی خوشحالم که سحر و دیدم

5. قبلا فکر میکردم باید فقط با هم سن و سالای خودم بگردم چون هم فکریم و اینا ولی الان 3-4ماهه که کاملا نظرم عوض شده.

پینوشت: همه دوستای دانشگاهم ازم بزرگترن. خیلی حال میده. قشنگ میتونی ازشون راهنمایی بگیری واسه کارایی که میخوای بکنی،چون میدونی حداقل 2سال از تو با تجربه ترن.خیلی خوشحالم که باهاشون آشنا شدم

6. رو " واتس آن یور مایند ِ فیس بوکم " مینویسم حسادت چیزه بدیه و این حرفا! بعد بهترین دوستم به خودش میگیره!! چرا اخه؟

پینوشت : عزیزم سایکو ( (Psycho بازی بسه فدات شم!! خیلی خوشحال نیستم که دوستم فکر کرده من اینجوری پشت سرش حرف میزنم

7.  کلا خیلی خوشحالم که اینجارو دارم تا توش چرت و پرتای مغزمو خالی کنم


هایپره هایپرم الان:دی

چهارشنبه 26 آبان 1389

کل حرفی که میخوام بزنم اینه که هیچ چیز به اندازه خوندن منو شارژ نمیکنه.

 

یعنی خوندن بهم در حد مرگ انرژی میده، اصلا روانیم میکنه ، منو میکشه و زنده میکنه، تبدیلم میکنه به یه آدم دیگه و  بقیه حس های خوبِ این شکلی.

راستی فک نکنی خوندن کتاب و مجله و روزنامه و این چیزا رو میگما! نه بابا!

اونا هم واسم یه عالمی داره ها ولی الان دارم اون خوندنی و میگم که با صدای سازهای مختلف همراهه،اون خوندنی که وقتی دارم میخونم از همه عالم و آدم جُدام میکنه، اون خوندنی که باعث میشه خون با شدت توی رگ هام حرکت کنه و گرمم کنه.اون خوندنی که بهم اعتماد به نفس میده. اون خوندنی که به نظرم قشنگ ترین کارِ توی دنیاس.

هیچ ردبول و هایپی انقدر بهم انرژی نمیده! اصلا عالیه،محشره،فوق العاده اس! نمیفهمی چی میگم.

حاضر نیستم موسیقی و مخصوصا خوانندگی و با هیچ چیزی عوض کنم.نمیدونی چه حسی دارم وقتی که منتظرم لحظه ی خوندنم برسم،نمیدونی وقتی که کلمات و ادا میکنم چقدر تو فضام. اصلا دوست دارم زمان همون جا وایسته. خدا این احساس محشره

پ.ن: با این که هر شب تو اتاقم 3ساعت کنسرت اجرا میکنم ولی حتی یک لحظه اش قابل مقایسه با حسی که امروز داشتم نیست. خوندن زنده جلوی چنر نفر که همه موسیقی حالیشونه و چند جور سازِ مختلف دستشونه و جو موسیقاییه بینشون دیوانه کننده اس و من با تمام وجود تحسینشون میکنم.

مرسی بچه ها بابت امروز، امروز بهترین روز زندگیم بود.

پ.ن دوم : ایشاالله یه روز برسه که بتونم بدون هیچ مانعی بخونم و همه ببینن که چه حسی دارم.


It's my Fu**in' LIFE

یکشنبه 23 آبان 1389

میدونی از چی بدم میاد؟

از اینکه بعضی از آدما دوست دارن راجع به همه چیز نظر بدن،مخصوصا چیزایی که اصلا بهشون مربوط نیست!

از این که فکر میکنن تو رو میشناسن و با یک نگاه راجع بهت قضاوت میکنن!

از اینکه به خودشون این حق رو میدن که تو زندگیت دخالت کنن و همیشه خودشون رو قاطی مسائل شخصیه تو کنن!

از اینکه فکر میکنن تو رو میشناسن و و سعی دارن تبدیلت کنن به اون چیزی که خودشون دوست دارن

و ...

پینوشت1 : یه قانون تو زندگیم هست که میگه : "کار خودتو بکن و به حرف بقیه هم اصلا اهمیت نده چون این زندگیه توئه و به هیچ کس هم مربوط نیست که چکار میکنی"...

پینوشت2: من تو هر دستم هفت هشت تا دستبند و سه چهار تا انگشتره و همیشه کلی زنجیر و گردن بندم تو گردنمه و گوشامم میخوام دوباره سوراخ کنم و تیپای عجیب غریب میزنم و رنگای چرت و پرت و با هم ست میکنم و  این به هیشکی مربوط نیست! چون من اینجوری حال میکنم

 


حوصله ندارم!

چهارشنبه 12 آبان 1389

_ نیلو به نظرت اتاقت و چه رنگی کنیم؟ آبی خوبه؟ نه! یادم اومد! گفتی سبز دوست داری. میای بریم پرده ببینیم واسه اتاقت؟ بالاخره نگفتی چه رنگی کنیم! همون سبز خوبه؟

سکوت

_ نیلو دارم دیوونه میشم، یعنی به نظرت اونم من و دوست داره؟ آخه میدونی اون از آدم های مغرور خوشش میاد که من نیستم! واای نیلو من چکار کنم؟ به نظرت خودم و واسش بگیرم؟کاشکی من و میخواست.خیلی دلم  میخواد ببینم راجع به من چی میگه...

سکوت

_ نیلو باورت نمیشه چی شنیدم! فلانی به فلانی گفته که من بهش حسودی میکنم! باورت میشه نیلو؟؟؟

سکوت

_ نیلو یه چی بگم بمیری از خنده؟ امروز که داشتم میرفتم دانشگاه تو راه یه یارو و دیدم که... نیلو با منی؟

سکوت

_ نیلو چرا جدیدا اینجوری شدی؟ اصلا خوشم نمیاد از این حالتت! یه جور ناجوری شدی!انگار تو یه دنیای دیگه ای!

سکوت

_ نیلو پایه ای بریم کافه؟هرکجا تو بگی،هنر،گالری،پاپ،نادری،.. میدونی چند وقته نرفتیم کافه! پاشو بریم یه کم بخندیم .

سکوت

_ نیلو چرا اونروز بهت زنگ زدم اونطوری جواب دادی؟ تازگیا جواب اس ام اس ها هم نمیدی! چه مرگته؟

سکوت

...

بعضی وقتا ها حتی حوصله خودمم ندارم، ناراحت نشید که تو جواب همه چیز سکوت میکنم!


روزها چه زود میگذره

پنجشنبه 6 آبان 1389

نوزده،هجده،هفده

_ نیلو آرزو یادت نره ها

شونزده،پونزده،چهارده

_ آرزو !؟ چه آرزویی دارم؟

سیزده،دوازده،یازده،ده،نه،هشت

چشمام و می بندم،فکر میکنم که چی میخوام؟چه آرزویی دارم؟

هفت،شش،پنج

_ یعنی برآورده میشه؟

چهار،سه،دو،یک!!!

تو یه چشم به هم زدن اتفاق میفته.19تا شمع و یکدفعه فوت میکنی و به همین سادگی 19 سالگیت تموم میشه. همه خوشحال و شاد و لبخند به لب نگاهت می کنن و توئم با اونا لبخند میزنی اما تو سرت داری به این فکر میکنی که یعنی جدا نوزده سالم تموم شد؟یعنی دیگه امسال آخرین سالیه که بهم میگن نو جوون؟یعنی میشه آرزوهام برآورده بشه؟چقدر زود بزرگ شدم.

_ نیلو! چند سالت شد؟

_ نوزده تموم شد ، میرم تو بیست!

_ تو چه زود بزرگ  میشی نیلو! دیگه پیر شدی

یه حس عجیب غریبی دارم. دلم میخواد امسال یه کار مفید کنم! پارسال که تمام روزای زندگیم به خاطر دغدغه های جفنگی مثل درس و کنکور و این چرت و پرت ها از بین رفت ولی کاشکی امسال یه کار خاص کنم.

یکی از وسط جمعیت میگه: نیلو چیا آرزو کردی؟

منم میگم از گرفتن گواهینامه گرفته تا تحصیل توی آکسفورد!

پینوشت:زندگی داره خیلی زود میگذره،باورش واسم سخته...


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها